تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 113

مساهمون:

ص١١٣
طفل دلم گرسنهء وصل است و بعد از اين * در خواب به افسانه و لالا نمىشود امروز كار يكسره گردد ، وصال تو * يا مىشود ميسّرِ من ، يا نمىشود يا باز ده دلى كه ز « آوا » ربوده‌اى * يا كامِ او برآر ، و الّا نمىشود

شوق احساس

من به صحرا ، نه به سوداىِ بهار آمده‌ام * به تمنّاىِ تو ، اى لاله‌عُذار آمده‌ام دلِ غم‌ديده تمنّاىِ گُلِ روى تو داشت * ور نه اينجا منِ مسكين به چه كار آمده‌ام دامنِ دشت چو شد جاى تو اى طُرفه غزال * من هم البتّه ، به امّيدِ شكار آمده‌ام نوبهارا ! ز چه پُرسى سببِ آمدنم ؟ * من خزانم ، كه به دنبال بهار آمده‌ام خواهش جان مَنَت بود و سرانجام ، امروز * دل به دريا زده‌ام ، با تو كنار آمده‌ام شوقِ احساسِ وصال تو ، مرا خواهد كُشت * واى بر من ! كه چه حسّاس به بار آمده‌ام غم مخور اى گُلِ من ، سوزنِ مژگان اينجاست * تا برون آورم از پاىِ تو خار آمده‌ام مَىِ خونِ دلِ « آوا » چو بر آن چشمِ خمار * سازگار است ، پى دفعِ خمار آمده‌ام

ماجراى دل

گفتم ، به گريه افكنم او را براىِ دل * لبخند زد به روز من و ماجراى دل آباد باد خانهء خيرش كه بَر نداشت * دستِ تطاول از سرِ ويران‌سراى دل زُلفِ شكسته بستهء او را ، زيان مباد * گر شد شكسته بستهء او دست و پاى دل پامال گشت و بوسه بر آن خاكِ پا نهاد * اين هم حكايتى دگر است از وفاى دل اى مبتلاى دل‌شده ! با درد خود بساز * من نيز مبتلا شده‌ام با بلاى دل آن گُل كجاست تا كه ببيند به چشم خويش * مىسوزد از غمش ز كجا ، تا كجاى دل جُز بختِ من كه خُفت و سر از خواب بَر نكرد * چشمى مگر به خواب شد ، از ناله‌هاى دل اى گُل بقاى حُسنِ تو بادا ، كه يك‌دو روز * چون گُل فزون نبود و نباشد بقاى دل آتش ميان سينه نهان كرده بنگريد * « آوا » درونِ سينه چه دارد به جاى دل