آزادى ما ز بندگى شد * غافل ز دو جرعهاى ز جاميم
چون خلقت ما ز عشق و راز است * در قيد رموز سر به گاميم
رسواى هميشگى دهريم * پا بسته درون چاه داميم
دريغ
صبا وزيد و مرا غرقه در جوانى كرد * چو بلبلى به چمن مست نغمهخوانى كرد
بهار عمر گران را كه رفته بُد از دست * اعادهاى بسزا كرد و جاودانى كرد
دريغ موسم پيرى رسيد و وقت جوانى * حريف با مى و ساقى شد و تبانى كرد
به خاك تيره و ترك وطن عجينم كرد * دلم ربوده ، ولى وقت پاسبانى كرد
هرآنچه ملتمس رؤيتش شدم به وصال * به يك كرشمه ابا كرد و لنترانى كرد
ز خال روسيهش جامهى عزاست مرا * ز اشك و آه من او جمله كامرانى كرد
چه گويم از نمك شور و شهد شيرينش * چسان به رشته كشم كوچه سرگرانى كرد ؟
به حيرتم كه چسان قيس و كوهكن فرهاد * هرآن يكى به دمى عشق را شبانى كرد
اسير ليلى شيرين سخن به دشت جفا * به عشق ليلى شيرين چه جانفشانى كرد
نه اين گرفت در آغوش بخت شرينش * نه آن گرفت نشانى كه بىنشانى كرد
غبار غم به دل هر دو از جفا بنشست * زمانه بد رقم آورد و امتحانى كرد
شهنشهى كنم امشب كه جامهء شوكت * به بر ز مرحمت و عمق ناتوانى كرد
كنون به نيمهشب ، حمد نعمتش گويم * كه قلب پرشررم معدن معانى كرد
ز شوق وصلت جانانهء بهار قلم * به نازدانى خود رقص و شادمانى كرد
اگرچه خاك ره عاشقان سرمستم * مقيم ميكدهام تا كه ميزبانى كرد
سرير كاخ سعادت مراد و مطلوب است * ز « آشنا » ست سخن طرح زندگانى كرد