چون معتكف ديار عشقيم « 1 » * واماندهء حلقهاى ز واميم
اين مسألهها ، دم است و هاضم * گر هر دو به هم رسند تماميم
در گردش روز و عشق و مستى * با روسيهى غرقه به شاميم
اولاد كه زحمتش كشيديم * از نكبت او ابو العواميم
عمرى گذر از معاش كرديم * خود شعله كه حامل پياميم
رنجى ز معاضلش به ما رفت * چون عاشق و تابع مراميم
« دستش بگرفت و پابهپا برد » * عمرى همه در ره حراميم
اين جامه كه بهر ما برش خورد * زان روست كه بينوا و خاميم
فرزند ، عزيز و در دل ماست * شايستهء هتك احتراميم
محتاج هزار گونه لطفاند * محروم شنيدن سلاميم
ما ، در فلك حكم سه چوبيم * زيرا پدريم و پُرمقاميم
در حالت پرشكوه ايثار * ما اسوه مَطلع الكلاميم
در جمع پرىرخان خندان * در باركشى علىالدّواميم
در بارش انقلاب تربيع * ما گوشهنشين و بىخراميم
گفتند بمير ، مرده باشيم * با هر روشى عليل و راميم
اين گشته درام زندگانى * گويم كه هميشه يك دراميم
اين گفته شده است در بلاغت * ما آيت و آيت عظاميم
آزاد چو سرو و كاج و شمشاد * محبوس به قلعهء زماميم « 2 »
بسرشت ز خاك و جانمان داد * فرمود كه در زمين اماميم
ابليس سرشته شد ز آتش * در آتش خشم او مداميم
در گردش كائنات گفته شد ما * با شرط به رتبه غلاميم
هامش
( 1 ) - مسلمان بودن و خصوصا شيعه ، و همين باعث شده كه در دنيا بدهكارمان كنند .
( 2 ) - عروسكهاى خيمهشببازى كه به عنوان حكومت دور تا دور ميهن ما را احاطه كردهاند .