تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 107

مساهمون:

ص١٠٧
جبر ننمودش به قدر ذرّه ، دادش اختيار * داد تعليمش ز جو جو رويد از گندم كه كشت او نهايت را به رأى العين بنمودش عيان * خواهد اندر آينه يا آنكه پى گيرد ز خشت ليك اين بار گران قامت ز آدم كرد خم * من نمىدانم چرا اين‌گونه بر آدم به هِشت با جواب « لن‌ترانى » قصّه‌اى معلوم گشت * سوخت اندر آتشى يكباره هم زيبا و زشت آنكه در گهواره زيبا گفت و آن يك در سبد * راه بر راه كه بايد برد مسجد يا كِنِشت آرزومند وصالم نى كه دور افتم ز يار * آه بايستى كشيد ! زين نان ترش بىخورشت

عقدهء نفسانى

گر به تصوير كشند شرح پريشانى ما * قلم عفو كشند بر خط پيشانى ما محتسب ديد كه ما خنده به لب مىآريم * رفت انديشه كند بر سر انسانى ما هرچه گويم كه « ملك بودم و فردوس برين جايم بود » * از ره عقل ندانست سخن رانى ما خرّم آن لحظه كه بر لوح قلم بگذارم * زود خالى شودم عقدهء نفسانى ما بر خط لوح برم نقد گران جانى را * تا بدانند سخن‌ها ز گران جانى ما نيك و بد ، صفحهء تقدير چنين مىزيبد * با چنين حال بياييد به مهمانى ما گر در افكار بهشتيد و پرىرويانش * اشتباهى شده اينجا ز غزل‌خوانى ما شرح دل گفتم و ديديد به زنجير كشند * هم دل و هم قلم و لوح و سخن دانى ما