دور از ادب دارم كه شريف است ، و سرگذشتى دور تر از ادب كه با نمك ادب همانند آب شور و شيرين مىماند . چهل و هشت بهار ديدهام كه با آنچه شنيدم فرق داشته و همين مقدار خزان كه زودرستر بوده است . شتابش با شتاب زيادى با سيف صيف به دنبال هلاكم بوده است .
با لجاجتى كه دارم تا زندهام در اين وادى مىتازم و آن قدر خار به بوستان ادب مىريزم تا يك ربع كامل شود از گلستان بوستان سعدى و بهارستان جامى و نگارستان نمىدانم از كى و خارستان من . تو بگذار كم با چوب اديبان تأديب شوم تا بل روزگار دست مرحمت بر سرم كشد . »
حديث عشق
بر دلم هر شب تمنّاى وصال يار هست * يار هم از من نمىدانم چرا بيزار هست
من نگفتم كآيد و خسبد كنارم تا سحر * بل كزين وصلت مرادم لحظهء ديدار هست
سخره كردن در كدامين مكتب آمد عشق را * كاين صفت در يار من ز اندازه هم بسيار هست
آوخ از آن شوكران جامى كه مكتبدار داد * نوشها در داد و در نوشش بسى نشتار هست
بحر پيمودن شنا بايد ، و ليكن بُعد راه * ناكجا كى مقصد است تا راه ناهموار هست
مسلك من بيدلى ، دل از غم دلدار مرد * يك نفر پيدا نشد تا گويدم دلدار هست
فاش مىگويم ندانستم در آخر عشق چيست * در عوض دانم در اين ره حالت پندار هست
قلزمى در پيش رو داريم و ملّاحى و ليكن در عمل * بىسفينه صد خطر ، تا قلزمى در كار هست
در صيامى اعتكاف آوردهايم و بىدليل * هرچه خواهى از قضا با خون دل افطار هست
بار گران
شرح سيماى تو را اى كاش بتوانم نوشت * بشكند پشت قلم زين گونه رسم سرنوشت
آنچه از روز ازل باعث بر اين حال و هواست * نيست كار سرنوشت و نيست غِشّى در سرشت
راه هموارى براى آدم و حوّا كشيد * كان يكى بر خاكدان آيد يكى سوى بهشت