به راه زندگى بس پيچوخمهاست * خطر باشد فراوان در مقابل
اگر در دل نباشد شوق و امّيد * چه سود از بودن و ماندن چه حاصل
مگير از من اميدم را ، خدايا ! * كه نوميدى چنان خاريست در دل
به هر سختى نبايد گشت نوميد * جهان دارد فراوان زين مسائل
سفر
زمان ، خواب و خيالى بود و بگذشت * دگر بايد سفر كردن از اين دشت
خوشا آن كس كه باغى كرد آباد * همىكِشت و همىخورد و همى هشت
عذاب
چو غم در زندگانى بىحساب است * خوشا آن ديدهاى كه غرق خواب است
كه بيدارى و هشيارى در عالم * عذاب اندر عذاب اندر عذاب است
تنهايى
دلى دارم چو ميناى شكسته * شكسته ، از همه دنيا گسسته
به كنج خلوت خود با غم و درد * درون سينهام تنها نشسته
وطن
غريبى كز وطن دور است داند * بهاى خاك پاك ميهنش را
به ديده مىنهد بيچاره يعقوب * به بوى يوسفى پيراهنش را