تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 104

مساهمون:

ص١٠٤
به راه زندگى بس پيچ‌وخمهاست * خطر باشد فراوان در مقابل اگر در دل نباشد شوق و امّيد * چه سود از بودن و ماندن چه حاصل مگير از من اميدم را ، خدايا ! * كه نوميدى چنان خاريست در دل به هر سختى نبايد گشت نوميد * جهان دارد فراوان زين مسائل

سفر

زمان ، خواب و خيالى بود و بگذشت * دگر بايد سفر كردن از اين دشت خوشا آن كس كه باغى كرد آباد * همىكِشت و همىخورد و همى هشت

عذاب

چو غم در زندگانى بىحساب است * خوشا آن ديده‌اى كه غرق خواب است كه بيدارى و هشيارى در عالم * عذاب اندر عذاب اندر عذاب است

تنهايى

دلى دارم چو ميناى شكسته * شكسته ، از همه دنيا گسسته به كنج خلوت خود با غم و درد * درون سينه‌ام تنها نشسته

وطن

غريبى كز وطن دور است داند * بهاى خاك پاك ميهنش را به ديده مىنهد بيچاره يعقوب * به بوى يوسفى پيراهنش را