درد فراق
امشب اى دوست مرا حال و هواى دگر است * منتظر بر سر ره ، چشم اميدم به در است
بسكه فرياد و فغان كردم و تأثير نداشت * باز اگر ناله و فرياد كنم بىثمر است
به چه مانند كنم رنج و پريشانى خويش * حالم از گمشدگان شب و دريا ، بتر است
زندگى بىرخ دلدار عذاب است مرا * حيف از اين عمر كه بيهوده چنين درگذر است
دست من گير و مرا جانب ميخانه ببر * كه مرا خانهء امّيد از اين رهگذر است
ياد ميخانه مرا تابوتوان مىبخشد * كه به هرجا خبرى نيست در آنجا خبر است
گر به دل شوق و به سر شور و نوايى نبود * آدمى همچو درختيست كه بىبرگ و بر است
فكر كردم كه كنم با غزلى چارهء درد * امشب امّا به دلم شعر و غزل بىثمر است
اعتبارى به جهان نيست مده باده ز دست * سخن پير و مى ناب مرا معتبر است
تو بيا تا شب تارم بشود صبح اميد * نور رخسار تو در سينهء شب چون قمر است
« آشنا » را نبود طاقت هجران و فراق * بىتو نوشيدن و مى خوردن ، خون جگر است