تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 102

مساهمون:

ص١٠٢

سبوى دوست

ز قفس مرا رها كن كه روم به خانهء خود * كه مگر دوباره جويم ز فلك نشانهء خود همه باغ و بوستان را به تو ارمغان نمودم * بگذار يك شبى را بروم به لانهء خود من و كنج خلوت دل ، ز سبوى دوست جامى * دل من خوش است هر شب به مى شبانهء خود چه خوش است باده‌اى را كه ز دست پير نوشم * كه ز دل جدا نمايم غم جاودانهء خود چه كسى به جاى مانده ؟ كه سرود شعر هستى * كه به ما بخواند اكنون غزل و ترانهء خود تو اگر چو موج چندى به تلاطم و خروشى * روى عاقبت به نرمى ، به‌سوى كرانهء خود چو مراست عزم رفتن تو بگو كه مطرب امشب * بزند نواى شادى ، به دف و چغانهء خود

آويزهء گوش

بكردم اين سخن آويزهء گوش * كه اى با نيك و بد گرديده دمساز مرا پندى ده و اندرزى آموز * تو اى داناى خوب نكته‌پرداز بده سرمشق خطّ زندگانى * كه گردد راه خوشبختى به من باز بگفتا پير داناى جوانمرد * بكن آويزهء گوش خود اين راز « تو نيكى مىكن و در دجله انداز * كه ايزد در بيابانت دهد باز »

دعا

آدمى در دو مرحله از عمر * با صداقت كند دعا و ثنا يك‌زمان كودك است و با دل پاك * بر زبان مىبرد كلام خدا گاه ديگر به موسم پيرى * احتياجش كشد به‌سوى دعا اى خوش آن كس كه در سراسر عمر * ياد حقّ مىكند بدون ريا نه به پيرى خدا خدا بكند * نه به دوران كودكى تنها در همه‌وقت با خدا باشد * تا خدايش رها كند ز بلا