كه در حصارى از اجساد بىسر افتاديم
به چشمهاى جسدها نگاه مىكرديم
( در آن حصار كه ديوارش از جسدها بود ،
كه همدمان شباروز پير نيشابور )
كز آن جهنم ، در ويل ديگر افتاديم
و اين يكى همه خشتش كتابهاى قطور
* تو بىمضايقه خوبى ،
تو قلب غمزدهات را ز من نهان كردى
و آن حصار گياهى - بلند و بالنده
به يك اشارهء پاييز ، مضمحل گرديد
و نيز يكيك اجساد ، با دميدن صور
در آن سياهى ، از گرد ما پراكندند
حصار كاغذى امّا ،
- كه قلعهء جادوست -
كه پرمنازعهء بىامان ارواح است ،
هنوز با من و اوست ،
تو بىمضايقه خوبى كه با منى ، اى دوست .
خراب
عطشم با عطش شب آميخت .
هر دو افتاده به روى گنداب ،
خون قيرينهء او نوشيديم !
نيش هر رگ بدنم را بشكافت ،
هر رگم سر زده تند از زخمى ،
خون من ، با ولع من مىريخت !