تو بىمضايقه خوبى
تو بىمضايقه خوبى ،
تو جمع شاپرهها - به شبنم سحرى -
پيالههاى تو از لاله - ميهمان كردى -
تو بامهاى گلى را به جادويى ، هر صبح -
طلاى خام زدى ، رنگ زعفران كردى
تو لفظها را ، اين نقطههاى خالى را ،
- كه سكّهاند ، ولى از رواج افتاده -
همه نثار گدايان و عاشقان كردى ،
غروب بدرقه دنيا - ز هرچه - خالى بود
و مانده سائل پيرى ، عصازنان ، گفتى
كه از زيارت اهل قبور برمىگشت
غروب بدرقه غم بود ، در برابر من ،
و شعلههاى شقايق كه در سراسر دشت -
تو گريه كردى
آرام
روى شانههاى من
و ماه ، خستهء از راه دور برگشته ،
به سر كشيد لحاف هزار پارهء ابر
تو گريه كردى و نفرين به آسمان كردى
* تو بىمضايقه خوبى ،
كه عمر بر سر اين كهنه داستان كردى !
در آن حصار گياهى
( اگرچه پرگل ياس )
چه لحظههاى تباهى كه بر من و تو گذشت
به رشد ساكت هر ساقه گوش مىداديم