از تماس بدن شب با من ،
همه رگهام به مغزم مىخورد ،
( ميلههايى همه از آهن سرخ )
. . . .
بىصدا ، در من پروا مىمُرد .
* اينك ؛ آن پيكر گندآلوده
وسط شهر ، ميان مردم ،
مىكند تطهير ، در شط نگاه !
ارثيه
يك كيسه ، پر ز داروى عطّارى
يك بقچه ، پر ز ادعيه و طومار
يك باديه ، سه قاشق ، يك كاسه
يك ديگ زنگخوردهء ناهموار
يك كرسى زوار بدر رفته
يك دست رختخواب ، دوتا بالش
يك پرده ، نقش ليلى آن رفته
يك جفت كفش مشكى ، يك گالش
ننوى بچه ؛ يك عدد - ناقص !
زيلو ؛ دوتا ، و هر دو مستعمل !
يكمشت مهره داخل يك جعبه
يك انبر شكسته ، يك منقل
يك جلد « حافظ » سروته رفته
يك عينك - جاى دستهء آن يك نخ