زنبيلى از گلهاى پژمرده
خواستم تا خلوت خود را ز گل انباشت ،
وين اتاق مرده را از بويشان آكند ،
چشم را در بويشان مغروق - از هر ناگوارى بست ،
وز دگرها - هرچه باشد - بعد از آن دل كند .
* ليك بس دور است راه خيمهء زر تار خورشيد از اتاق من .
شب - گداى پير خوابآلودهء بيمار -
با من همنشين ، در اختناق من !
و مردار نفسها - لحظههاى رفتهء ما - اندرو مدفون
در اين مسمومها
- كز آفتابى ، سايهاى جنبندهاى خاليست
گلى - هرچند زهرآگين - نيارد زيست
* ازاينرو ، شعر من زنبيلى از گلهاى پژمردهست
دريغا ! اى شما گلهايتان با رنگهاى گونهگون
در دست .
كولى
لنگ در باز بود ، كولى گفت :
« آى بىبى ! ستاره مىبينيم ! »
در افق ، تك ستارهاى خاموش ،
ديد و از زور خنده شد به دونيم !
از درون ، يك صداى خوابآلود
گفت : اى ! ما ستارهمون پيداس !
نغمهء كودكانهاى پرسيد :