يك قورى بزرگ ترك برده
زير سهپايه ، آبكش مطبخ
يك لامپاى فربه از ورشو
يك بطرى شكستهء خيس از نفت
اين چيزها - نه بيش و نه كم - ماندهست
از عمهام ، كه دوش ز دنيا رفت
امسال . . .
امسال بيا همسفر چلچلگان شو
بگريز از اين سردى دامان دمنها
تا توشهء راه است تو را سكّهء مهتاب
پروا مكن از راه دراز و تن تنها !
از باد كه آوارهء راه است مپرهيز
وز سايهء هر ابر به تندى متكان بال
با صبحدم از لانه برون آى و سفر كن
تاريكى دنياى مرا بشكن ، امسال
امسال ، پرى ! همسفر چلچلگان شو
يكچند در اين خلوت هملانهء من باش
چون چلچلگان رخت از اين شهر كشيدند
غم نيست ، بمان ، جغد به ويرانهء من باش !