- كو ؟
- ببين دخترم ! آهان ! اونجاس !
* طفل ، بر آسمان نگاهى كرد
نگهش در هوا دويد چو دود
آسمان را به جستجو گرديد
ليك ، افسوس ، يك ستاره نبود !
قصّهء مشكلگشا
خواب درآويخت به نور چراغ
شعلهء آن ، رفت ز خود ، دود زد
بار دگر سايهء لبهاى زن
چنگ در افسانهء مطرود زد :
. . . .
« توبرهاى ريگ كه آورده بود ،
خاركن پير - سر شب - ز دشت
براثر يك « نظر كيميا »
در دل شب ، گوهر يك دست گشت . . . »
باد به هم زد درِ فرسوده را . . .
پرده قلمكار عقب رفت باز . . .
يك مگس خوابزده ناله كرد . . .
مادرى و با دل خود گرم راز . . .
. . . .
صبح ، ز گهوارهء خود - كوه - جست
ابر ، به واماندگى شب گريست
مادر من ! قصّه مخوان ، شب گذشت
ريگ تو ، گوهرشدنى نيست ؛ نيست !