در كجاى اين ملالآباد ،
من سرودم را كنم فرياد ؟
در كجاى اين فضاى تنگ بىآواز ،
من كبوترهاى شعرم را دهم پرواز ؟
اشكى در گذرگاه تاريخ
از همان روزى كه دست حضرت قابيل
گشت آلوده به خون حضرت هابيل
از همان روزى كه فرزندان « آدم »
زهر تلخ دشمنى در خونشان جوشيد ،
آدميّت مرد !
گرچه آدم زنده بود !
* از همان روزى كه يوسف را برادرها به چاه انداختند
از همان روزى كه با شلّاق و خون ، ديوار چين را ساختند
آدميّت مرده بود .
* بعد ، دنيا ، هى پر از آدم شد و اين آسياب
گشت و گشت ؛
قرنها از مرگ آدم هم گذشت
اى دريغ ،
آدميّت برنگشت !
* قرن ما
روزگار مگر انسانيّت است !
سينهء دنيا ز خوبيها تهىست ،
صحبت از آزادگى ، پاكى ، مروّت ابلهيست !