ستوه
در كجاى اين فضاى تنگ بىآواز
من كبوترهاى شعرم را دهم پرواز ؟
* شهر را گويى نفس در سينه پنهان است
شاخسار لحظهها را برگى از برگى نمىجنبد
آسمان در چار ديوار ملال خويش زندانيست
روى اين مرداب ، يك جنبده پيدا نيست !
آفتاب از اين همه دلمردگيها ، روىگردان است
بال پرواز زمان بستهست
هر صدايى را زبان بستهست
زندگى سردرگريبان است
* اى قنارىهاى شيرينكار !
آسمان شعرتان از نغمهها سرشار ،
اى خروشان موجهاى مست !
آفتاب قصّههاتان گرم ،
چشمهء آوازتان تا جاودان جوشان !
شعر من مىميرد و هنگام مرگش نيست
زيستن را در چنين آلودگيها زاد و برگش نيست .
- اى تپشهاى دل بىتاب من ،
اى سرود بىگناهيها !
- اى تمنّاهاى سركش ،
اى غريو تشنگيها !
-