نيست روا اين همه جور و جفا * اى مه بىمهر وفا ، با « صفا »
ترك جفا كن به من اى مهلقا * زان كه نباشد ز طريق وفا
لا شده در عشق تو الّاى من * بايد از اين كرده پشيمان شوى
طرّهصفت ، ور نه پريشان شوى * از غم دل سربهگريبان شوى
باز مرا دست به دامان شوى * تا كه شود يار تو مولاى من
شاه « صفى » زندهء دور زمان * آن كه بود نقد بقا را ضمان
سر به زمين سوده برش آسمان * گشت سراى من ، از كن فكان
شد به ولايش چو تولّاى من * تا كه بود دور و مه و آفتاب
چرخ كند تا كه به دوران شتاب * راهبر پير و جوان ، شيخ و شاب
باد « صفىّ الحق » گردون جناب * آنكه بود مرشد يكتاى من
پنجهء عشق « 1 »
خيز اى ساقى و پر كن ز كرم شيشهء ما * پيش از آنى كه كَند سيل اجل ريشهء ما
بهر يك جرعهء مى ، منّت ساقى نكشيم * اشك ما بادهء ما ، ديدهء ما شيشهء ما
همچو فرهاد بود پيشهء ما كوهكنى * كوه ما سينهء ما ، ناخن ما تيشهء ما
دانم اى عشق قوىپنجه چه خواهى كردن * دست بردار نهاى ، تا نكنى ريشهء ما
عشق شيريست قوىپنجه و مىگويد فاش * هركه از جان گذرد ، بگذرد از بيشهء ما
هامش
( 1 ) - ظهير الدوله غزل فوق را به استقبال از غزل مشتاق اصفهانى سروده است ، بدين مطلع :ما حريف غم و پيمانهكشى پيشهء ما * ديدهء ما قدح ما ، دل ما شيشهء ما