تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 2286

مساهمون:

ص٢٢٨٦
نيست روا اين همه جور و جفا * اى مه بىمهر وفا ، با « صفا » ترك جفا كن به من اى مه‌لقا * زان كه نباشد ز طريق وفا لا شده در عشق تو الّاى من * بايد از اين كرده پشيمان شوى طرّه‌صفت ، ور نه پريشان شوى * از غم دل سربه‌گريبان شوى باز مرا دست به دامان شوى * تا كه شود يار تو مولاى من شاه « صفى » زندهء دور زمان * آن كه بود نقد بقا را ضمان سر به زمين سوده برش آسمان * گشت سراى من ، از كن فكان شد به ولايش چو تولّاى من * تا كه بود دور و مه و آفتاب چرخ كند تا كه به دوران شتاب * راهبر پير و جوان ، شيخ و شاب باد « صفىّ الحق » گردون جناب * آنكه بود مرشد يكتاى من

پنجهء عشق « 1 »

خيز اى ساقى و پر كن ز كرم شيشهء ما * پيش از آنى كه كَند سيل اجل ريشهء ما بهر يك جرعهء مى ، منّت ساقى نكشيم * اشك ما بادهء ما ، ديدهء ما شيشهء ما همچو فرهاد بود پيشهء ما كوه‌كنى * كوه ما سينهء ما ، ناخن ما تيشهء ما دانم اى عشق قوىپنجه چه خواهى كردن * دست بردار نه‌اى ، تا نكنى ريشهء ما عشق شيريست قوىپنجه و مىگويد فاش * هركه از جان گذرد ، بگذرد از بيشهء ما
هامش
( 1 ) - ظهير الدوله غزل فوق را به استقبال از غزل مشتاق اصفهانى سروده است ، بدين مطلع :ما حريف غم و پيمانه‌كشى پيشهء ما * ديدهء ما قدح ما ، دل ما شيشهء ما