چو بشنيد اين سخن آن مور نادان * بگفتا دست بايد شستن از جان
كه گر كامم برآيد جمله بىآب * شوند اين ماهيان اندر تبوتاب
چرا بايد به شوره ، تخم افشاند * نشايد بهر مورى بحر خشكاند
چو شد نوميد در غرقاب رحمت * به موج آمد همى درياى رحمت
در آن ساعت كه شست از زندگى دست * بطى آمد به روى آب بنشست
پرش بگرفت ، پس آن مور بىتاب * پريد آن مرغ و خارج كردش از آب
برونش بردن از دريا به صحرا * همان كش برد از صحرا به دريا
الهى من نگويم وضع عالم * بده تغيير و نيكو ساز حالم
بود قدرت تو را در كلّ اشياء * توانايى و بينايى و دانا
بشد نوميد از بيگانه و خويش * « صفا » را وارهان زين بحر تشويش
غم و شادى جهان
اندر اين غمكدهء دهر دلى بىغم نيست * جز دل بىغم اين بنده و اين هم كم نيست
غمى ار هست مرا باشد ازآنرو كه چرا * كشتزار همه سرسبز چو من خرّم نيست
غم كجا در دل درويش كند رخنه كه غم * اندر آن خانه كه جاى تو بود محرم نيست
غم و شادى جهان فرع قبول من و توست * شادمان باشى و راضى اگر آن غم ، غم نيست
زخم شمشير فراقش به وصالش به شد * زحمتى نيست دگر حاجت ، بر مرهم نيست
شد بيابانى از اين شهر صفا و چه بجاست * شهرى اينسان كه بود جاى بنىآدم نيست
رخت بيرون كشد از خانه به صحرا ناچار * هركه دانست كه بنياد بقا محكم نيست