نيست بجز مهر دوست در دل مسكين * آب و گل من ز مهر دوست ، عجين است
روى تو آنجا كه پرتو افكند از مهر * نزد من آنجاى رشك خلد برين است
قامت سرو تو هركه ديد ، به خود گفت : * سرو خرامان كه گفتهاند ، همين است
چين سر زلف مشكبار تو اى دوست * هر سر مويش خراج كشور چين است
يار من اندر جمال دلبرى ، امروز * منحصر اندر تمام روى زمين است
چشم موحّد به غير دوست نبيند * دشمن خويش است ، ديدهاى كه دوبين است
كار جهان ، گاه پست و گاه بلند است * عشق تو نازم كه پاك از آن و از اين است
مهر بياموز اى « صفا » و محبّت * زان كه سعادت به اين دو چيز قرين است
بهار كرم
تو را كه از غم دلدار اشك و آهى نيست * بهسوى وصلت از اين رهگذار راهى نيست
تو ظلم مىكنى و بىخبر ز كردهء خويش * فغان و آه برآرى كه دادخواهى نيست
به جور هستى موهوم خويش بيزارى * كه مر تو را بتر از اين گنه گناهى نيست
فراق يار كه سنگين چو كوه الوند است * به پيش آنكه نداند ، بهقدر كاهى نيست
تو اى بهار كرم رشحهاى ز لطف ببار * كه خشكتر ز من اندر چمن گياهى نيست
گرفت ملك دلم را سپاه مژگانت * بجز تو هيچ شهى را چنين سپاهى نيست
« صفا » ز درگه جانان مرو به جاى دگر * كه غير درگه او مأمن و پناهى نيست
بهاريه در مدح على ( ع )
باز به طرف چمن لاله و ريحان دميد * قدرت حق در جهان گشت ز هر سو پديد
ز يفعل ما يشاء ز يحكم ما يريد * به كوه و دشت و دمن باد بهارى وزيد
غنچه به تن پيرهن تا به گريبان دريد * جلوهء گل در چمن چون كف موسى شده
فصل بهار است و گل خيمه به صحرا زده * سبزه لب جويبار مسند خضرا زده
باربدآسا نوا بلبل شيدا زده * فاخته صد طعنه بر لحن نكيسا زده
زمين مگر خويش را به خُم عيسى زده * كه اينچنين رنگرنگ صفحه غبرا شده