تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 2288

مساهمون:

ص٢٢٨٨
نيست بجز مهر دوست در دل مسكين * آب و گل من ز مهر دوست ، عجين است روى تو آنجا كه پرتو افكند از مهر * نزد من آنجاى رشك خلد برين است قامت سرو تو هركه ديد ، به خود گفت : * سرو خرامان كه گفته‌اند ، همين است چين سر زلف مشكبار تو اى دوست * هر سر مويش خراج كشور چين است يار من اندر جمال دلبرى ، امروز * منحصر اندر تمام روى زمين است چشم موحّد به غير دوست نبيند * دشمن خويش است ، ديده‌اى كه دوبين است كار جهان ، گاه پست و گاه بلند است * عشق تو نازم كه پاك از آن و از اين است مهر بياموز اى « صفا » و محبّت * زان كه سعادت به اين دو چيز قرين است

بهار كرم

تو را كه از غم دلدار اشك و آهى نيست * به‌سوى وصلت از اين رهگذار راهى نيست تو ظلم مىكنى و بىخبر ز كردهء خويش * فغان و آه برآرى كه دادخواهى نيست به جور هستى موهوم خويش بيزارى * كه مر تو را بتر از اين گنه گناهى نيست فراق يار كه سنگين چو كوه الوند است * به پيش آنكه نداند ، به‌قدر كاهى نيست تو اى بهار كرم رشحه‌اى ز لطف ببار * كه خشك‌تر ز من اندر چمن گياهى نيست گرفت ملك دلم را سپاه مژگانت * بجز تو هيچ شهى را چنين سپاهى نيست « صفا » ز درگه جانان مرو به جاى دگر * كه غير درگه او مأمن و پناهى نيست

بهاريه در مدح على ( ع )

باز به طرف چمن لاله و ريحان دميد * قدرت حق در جهان گشت ز هر سو پديد ز يفعل ما يشاء ز يحكم ما يريد * به كوه و دشت و دمن باد بهارى وزيد غنچه به تن پيرهن تا به گريبان دريد * جلوهء گل در چمن چون كف موسى شده فصل بهار است و گل خيمه به صحرا زده * سبزه لب جويبار مسند خضرا زده باربدآسا نوا بلبل شيدا زده * فاخته صد طعنه بر لحن نكيسا زده زمين مگر خويش را به خُم عيسى زده * كه اين‌چنين رنگ‌رنگ صفحه غبرا شده