گل چو مسيحا سخن راند به مهد چمن * كه يافت گلشن چنين زينت و زيور ز من
گشود سوسن زبان ميان اين انجمن * روان بستان ز من هست نه از ياسمن
شقايق از غم به بر ، چاك زده پيرهن * گفت : صفاى چمن ز خوبى ما شده
نموده آهوى چين مگر در اينجا وطن * كه باغ و صحرا و كوه شده چو دشت ختن
ز بس شده مشكبيز ياس و گل و نسترن * كس نتواند قدم به كوه و صحرا زدن
ز مصر آمد كنون شميم آن پيرهن * ديدهء يعقوب از آن روشن و بينا شده
سبزه و ريحان مگر كنارهء جويبار * نمنم ابرو نسيم شسته ز رويش غبار
بيد معلّق زند دست فشاند چنار * بط بزند بربط و چنگ نوازد هزار
هزاردستان زدهست دست به مضراب تار * براى رقص اينچنين سر و سراپا شده . . .
پرتو حسن
عشق مىورزم و جز عشق نباشد هنرم * من به عشق تو بنازم كه به آن مفتخرم
شدهام شهره به صاحبنظرى در همه جا * تا به روى تو بيفتاد در عالم نظرم
بسكه چون بلبل شيدا ز غمت ناليدم * آخر از عشق گل روى تو ، خون شد جگرم
عاشق خستهء خود را به نگاهى بنواز * تا حريفان بشناسند از اين خوبترم
يك شب از شمع رخت خلوت ما روشن كن * تا چو پروانه به زير قدمت جان سپرم
گاه اندر حرم و گاه مقيم ديرم * عشق روى تو نمودهست چنين دربهدرم
به سر زلف دراز تو سفر خواهم كرد * خضر توفيق در اين راه بود همسفرم
گر دهد رخصت پرواز از اين كنج قفس * بايد از سدره نشان جويى و طوبا سفرم
پرتو حسن تو افتاد چو در قلب « صفا » * عكس روى تو در آن آينه شد جلوهگرم
منزل مقصود
خرّمدلى كه مهر تو در وى مكان گرفت * آزاد آنكه از تو برات امان گرفت
تنها نبرده عشق رخت صبر و تاب من * از پير تا جوان همه صبر و توان گرفت