به جرم عشق توام گر بريد سر از تن * مرا نه پاى گريزى بود نه دست ستيز
از آن زمان كه دلم پايبند طرّهء توست * فتادهام به كمندى كه نيست پاى گريز
تو را كه يوسف مصرى ، ملاحتى ما را * شدهست مهر رخت دلنشين چو جان عزيز
به باد تا نرود خاكم از جفاى رقيب * به آب لطف نشان از دلم ، تو آتش تيز
چو ترك چشم تو ديدم به ترك جان گفتم * كه هست خنجر مژگانت اى صنم خونريز
به چين زلف تو تا دستبرد باد صبا * هوا عبيرفشان گشت و خاك غاليهبيز
ز بوسهء شكرينت « صفا » ست شيرين كام * اگرچه لعل تو عشّاق راست شورانگيز
مرشد من
كى پى كارىست ، دلاراى من * تا نبود رأى دلآراى من
زان كه جز او نيست تمنّاى من * او چو ندارد سر سوداى من
من چه كنم ؟ واى من و واى من ! * از مهرخ برفكند گر نقاب
مات شود بر رخ او آفتاب * طرّهء خم در خمش از پيچوتاب
رونق چين بشكند از مشك ناب * تاب بَرد از دل شيداى من
قامت او سرو قيامت قيام * خاصه گر او باز نمايد خرام
بىرخ و زلفش شده بر من حرام * عيش و طرب ، روز و شب و صبح و شام
زان به فلك برشده غوغاى من ! * ز آتش عشق رخ آن دلنواز
دل شده چون شمع به سوز و گداز * قصّهء زلفش به شبان دراز
گويد و چون شمع كند گريه ، ساز * داد ز دست دل رسواى من . . . !
از دلوجان ، اى مه ابرو هلال * بر تو بود خون من و دل حلال
كز تو مرا نيست اميد وصال * بىتو بود زندگى من محال
برده غمت صبر و شكيباى من * با تو دهم شرح كه چون شد دلم
عشق تو ورزيد و زبون شد دلم * عاقبت از عشق تو خون شد دلم
خون شد و از ديده برون شد دلم * تا چه كنى با دل تنهاى من