غم دل را به دل مىگويم از بىهمزبانىها * كز اين بىدرد مردم ، اهل دردى برنمىخيزد
به ياد بوسهء گرمى كه روزى بر دهانم زد * ز لبهايم كنون جز آه سردى برنمىخيزد
غبارى بر دلت ننشيند از پا گر درافتم من * كه از افتادنم چون سايه گردى برنمىخيزد
نباشد مرد ميدان غمت جز من كس ديگر * چو من در كار غم ، دانى كه مردى برنمىخيزد
ز پا افتادگان را با قوىدستان نزاعى نيست * به جنگ باد هرگز برگ زردى برنمىخيزد
قتلگاه پاييز
از خاطر عزيزان ، گردون سترد ما را * هركس به ياد ما بود ، از ياد برد ما را
خوبان گنه ندارند گر ياد ما نكردند * چون شعر بد به خاطر نتوان سپرد ما را
با اصل كهنهء خويش دلبستگى نداريم * آسان توان شكستن چون شاخ ترد ما را
ما برگهاى زرديم افتاده بر سر هم * در قتلگاه پاييز نتوان شمرد ما را
سرجوش عمر خود را چون گل به باد داديم * در جام زندگانى ماندهست درد ما را
كودكمزاجى ما كمتر نشد ز پيرى * بازيچه مىفريبد چون طفل خُرد ما را
گردون چو دايهء پير ، بىمهر بود و بىشير * شد زهر خردسالى زين سالخورد ما را
باقى نماند از ما جز مشت استخوانى * ازبسكه رنج پيرى درهم فشرد ما را
چون شاخههاى سرسبز از سردمهرى دهر * آبى كه خورده بوديم در رگ فسرد ما را
خون شهيد عشقيم بر خاك ره چكيده * پامال اگر توان كرد نتوان سترد ما را
ما قطرههاى اشكيم بر چهرهء يتيمان * چون دانههاى باران نتوان شمرد ما را
با اين دغل حريفان بازى به دستخون است * وز نقش كم نماندهست امّيد برد ما را
كو جان خستهء ما با يكنفس برآيد * اكنون كه آتش عشق در سينه مرد ما را
چون سايه در سفرها پابند ديگرانيم * هركس به راه افتاد با خويش برد ما را