تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 2854

مساهمون:

ص٢٨٥٤
غم دل را به دل مىگويم از بىهمزبانىها * كز اين بىدرد مردم ، اهل دردى برنمىخيزد به ياد بوسهء گرمى كه روزى بر دهانم زد * ز لبهايم كنون جز آه سردى برنمىخيزد غبارى بر دلت ننشيند از پا گر درافتم من * كه از افتادنم چون سايه گردى برنمىخيزد نباشد مرد ميدان غمت جز من كس ديگر * چو من در كار غم ، دانى كه مردى برنمىخيزد ز پا افتادگان را با قوىدستان نزاعى نيست * به جنگ باد هرگز برگ زردى برنمىخيزد

قتلگاه پاييز

از خاطر عزيزان ، گردون سترد ما را * هركس به ياد ما بود ، از ياد برد ما را خوبان گنه ندارند گر ياد ما نكردند * چون شعر بد به خاطر نتوان سپرد ما را با اصل كهنهء خويش دلبستگى نداريم * آسان توان شكستن چون شاخ ترد ما را ما برگهاى زرديم افتاده بر سر هم * در قتلگاه پاييز نتوان شمرد ما را سرجوش عمر خود را چون گل به باد داديم * در جام زندگانى مانده‌ست درد ما را كودك‌مزاجى ما كمتر نشد ز پيرى * بازيچه مىفريبد چون طفل خُرد ما را گردون چو دايهء پير ، بىمهر بود و بىشير * شد زهر خردسالى زين سالخورد ما را باقى نماند از ما جز مشت استخوانى * ازبس‌كه رنج پيرى درهم فشرد ما را چون شاخه‌هاى سرسبز از سردمهرى دهر * آبى كه خورده بوديم در رگ فسرد ما را خون شهيد عشقيم بر خاك ره چكيده * پامال اگر توان كرد نتوان سترد ما را ما قطره‌هاى اشكيم بر چهرهء يتيمان * چون دانه‌هاى باران نتوان شمرد ما را با اين دغل حريفان بازى به دست‌خون است * وز نقش كم نمانده‌ست امّيد برد ما را كو جان خستهء ما با يك‌نفس برآيد * اكنون كه آتش عشق در سينه مرد ما را چون سايه در سفرها پابند ديگرانيم * هركس به راه افتاد با خويش برد ما را