تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 2853

مساهمون:

ص٢٨٥٣

برف پيرى

برف پيرى بر سرم افتاد و هشيارم نكرد * صبح آمد بر سر بالين و بيدارم نكرد از گذشت عمر من آوازه پايى برنخاست * كاروان بر راه زد امّا خبردارم نكرد پختگى حاصل نشد از گرم و سرد روزگار * زندگى سوهان عبرت بود و هموارم نكرد مهربان شد ساقى و بارى ز دوشم برنداشت * گردش رطل گران از غم سبكبارم نكرد تيره‌بختى بين كه چون آيينهء زنگار خورد * ز آشنارويان كسى رغبت به ديدارم نكرد شور و شوق دشت‌پيمايى قرارم برده بود * هيچ‌كس غير از جنون انديشهء كارم نكرد ماند از آفت مسلّم هركه از خواهش گذشت * دست رد بر گل فشاندن زخمى خارم نكرد گرچه صد ره بيشتر در راه من گسترد دام * سبحه با آن صد گره يك‌ره گرفتارم نكرد شرمسار طاقت خويشم كه بار عمر را * تا به آخر برد و بر دوش كسى بارم نكرد

برگ زرد

ز دشت بىكسىها رهنوردى برنمىخيزد * اگر خاكش رود بر باد ، گردى برنمىخيزد از آن صحرا كه مىپرورد مجنون در كنار خود * به غير از گردباد هرزه‌گردى برنمىخيزد به حسرت گرچه گوش انتظار من به ره مانده‌ست * ولى آواز پاى رهنوردى برنمىخيزد