برف پيرى
برف پيرى بر سرم افتاد و هشيارم نكرد * صبح آمد بر سر بالين و بيدارم نكرد
از گذشت عمر من آوازه پايى برنخاست * كاروان بر راه زد امّا خبردارم نكرد
پختگى حاصل نشد از گرم و سرد روزگار * زندگى سوهان عبرت بود و هموارم نكرد
مهربان شد ساقى و بارى ز دوشم برنداشت * گردش رطل گران از غم سبكبارم نكرد
تيرهبختى بين كه چون آيينهء زنگار خورد * ز آشنارويان كسى رغبت به ديدارم نكرد
شور و شوق دشتپيمايى قرارم برده بود * هيچكس غير از جنون انديشهء كارم نكرد
ماند از آفت مسلّم هركه از خواهش گذشت * دست رد بر گل فشاندن زخمى خارم نكرد
گرچه صد ره بيشتر در راه من گسترد دام * سبحه با آن صد گره يكره گرفتارم نكرد
شرمسار طاقت خويشم كه بار عمر را * تا به آخر برد و بر دوش كسى بارم نكرد
برگ زرد
ز دشت بىكسىها رهنوردى برنمىخيزد * اگر خاكش رود بر باد ، گردى برنمىخيزد
از آن صحرا كه مىپرورد مجنون در كنار خود * به غير از گردباد هرزهگردى برنمىخيزد
به حسرت گرچه گوش انتظار من به ره ماندهست * ولى آواز پاى رهنوردى برنمىخيزد