گفتند بركشد چرخ ، مردان راه حق را * آرى ز خاك برداشت ، بر دار كرد ما را
اى ديده در بهاران پربار و برگى ما * بارى بيا كه پاييز ، بىبار كرد ما را
ازبسكه ناگوار است دور از تو زندگانى * آبى كه بىتو خورديم ، بيمار كرد ما را
يك شب كه بعد عمرى چون بخت خويش خفتيم * تيغ سپيدهء صبح ، بيدار كرد ما را
اين با كه مىتوان گفت كان مهربانترين يار * چندانكه مىتوانست ، آزار كرد ما را
فيض جنون
پاى طلب هميشه به منزل نمىرسد * همواره دست موج به ساحل نمىرسد
با اين قد خميده به جايى نمىرسم * مانند بار كج كه به منزل نمىرسد
بىوجه نيست نالهء دل از نصيب خويش * صد درد سينهسوز به يك دل نمىرسد
بىرنگ زرد برنخورى از ثمر ، كه سرو * با سبزى مدام به حاصل نمىرسد
ديوانه شو كه وارهى از جور سرنوشت * حكم قلم به صفحهء باطل نمىرسد
از شور عشق ، خاطر بىدرد فارغ است * فيض جنون به مردم عاقل نمىرسد
آن موج خستهام كه به صد دست و پا زدن * يكبار از ميانه به ساحل نمىرسد
كى دامنش رها شود از چنگ خون من ؟ * گر دست من به دامن قاتل نمىرسد
از جنبش تو ، هر سر موى من آگه است * تيغ تو بىخبر به سر دل نمىرسد
دست حمايتى بدرآور ز آستين * كاين شمع نيممرده به محفل نمىرسد
بىحاصلى ببين كه در اين خاك شوربخت * يكدانهء اميد به حاصل نمىرسد