رخ تافتن ز عشق حقيقى سوى مجاز * از راه حق به عالم باطل رسيدن است
برخوردن از حيات ابد گرمتر ز خضر * با تشنگى به خنجر قاتل رسيدن است
افتاده چاكها به دل از درد شانه را * تا كار او به عقدهء مشكل رسيدن است
ما را ز سوز و ساز مترسان كه شمع را * پروانهء نجات ، به محفل رسيدن است
خواب پرواز
موجم برد به هر سو ، با دست و پاى بسته * بازيچهء محيطم ، چون كشتى شكسته
در انتظار باران ، در خشكسال ماندم * لرزان چو خوشهء سبز ، بر دانههاى بسته
از فيض بىوجودى ، در دستگاه گردون * ايمن ز گوشمالم ، چون رشتهء گسسته
شكرانهء وصالت ، گر مىپذيرى از ما * داريم نيمهجانى ، از چنگ هجر رسته
تا شوق وصل دارم ، آبى بر آتشم زن * دامن زدن چه حاصل ، بر شعلهء نشسته ؟
نتوان به عمرها رفت ، اى كعبهء حقيقت * راهى كه مىگذارى در پيش پاى خسته
خود را رسانده گيرد آهم به گوش تأثير * بينند خواب پرواز ، مرغان پرشكسته
حصار تنگ
در شام تار ، فال سحر مىزند دلم * اى صبحدم بخند كه پر مىزند دلم
نوميد از دميدن خورشيد نيستم * با صد اميد ، فال سحر مىزند دلم
در بيستون عشق نيرزد به برگ كاه * جز تيشه هر گلى كه به سر مىزند دلم
در سينه جاى آه نماند از هجوم غم * از اين حصار تنگ به در مىزند دلم
در گلشنى كه غنچه نخندد ز بيم جان * غفلت نگر كه خندهء تر مىزند دلم
از ميوههاى غم كه به صد رنگ مىرسد * در خشكسال جوش ثمر مىزند دلم
زين مردمان ، چو كبك ز شهباز ، مىرمد * از بيم جان به كوه و كمر مىزند دلم
در بسته است و دادرسى نيست در ميان * نوميدوار مشت به در مىزند دلم
اى مهربان « اميد » « 1 » دل و آرزوى جان * چون ذرّه در هواى تو پر مىزند دلم
هامش
( 1 ) - منظور مهدى اخوان ثالث ( م - اميد ) است .