سراب
در عالمى كه چون موج ، بنياد آن بر آب است * اظهار زندگانى ، آبى پايه چون حباب است
كى سبزهء لب جو آگه شود كه رفتيم ؟ * رفتار ما در اين باغ ، آرامتر ز آب است
دروازهء عدم را از دور مىتوان ديد * ازبسكه عمر ما را در قطع ره شتاب است
در اين كوير بىآب مُرديم تا بدانيم * هر وعدهاى فريب است ، هر چشمهاى سراب است
جان از شكنجهء جسم آسودگى ندارد * مرغى كه در قفس ماند ، پيوسته در عذاب است
نتوان گرفت دنبال آن را كه شوق پر داد * برجا نمىنهد نقش پايى كه در ركاب است
طى شد كتاب عمرم با اين سؤال مبهم * كز ابتداى خلقت ، همواره بىجواب است :
بهر چه آمدم من ؟ بهر چه مىروم من ؟ * پرسش بجاست ، امّا ، پايان اين كتاب است
ملال بىرنگ
آواز پاى پاييز ، هشيار كرد ما را * برگى كه از گل افتاد ، بيدار كرد ما را
نرم و سبكتر از آه ، دلتنگى از در آمد * ور آن ملال بىرنگ ، سرشار كرد ما را
برگى كه رفت بر باد ، وان گل كه ريخت بر خاك * زين عمر بىسرانجام ، بيزار كرد ما را
يكچند سر كشيديم چون گردباد ، امّا * پيرى رسيد و چون خاك ، هموار كرد ما را