تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 2856

مساهمون:

ص٢٨٥٦

سراب

در عالمى كه چون موج ، بنياد آن بر آب است * اظهار زندگانى ، آبى پايه چون حباب است كى سبزهء لب جو آگه شود كه رفتيم ؟ * رفتار ما در اين باغ ، آرام‌تر ز آب است دروازهء عدم را از دور مىتوان ديد * ازبس‌كه عمر ما را در قطع ره شتاب است در اين كوير بىآب مُرديم تا بدانيم * هر وعده‌اى فريب است ، هر چشمه‌اى سراب است جان از شكنجهء جسم آسودگى ندارد * مرغى كه در قفس ماند ، پيوسته در عذاب است نتوان گرفت دنبال آن را كه شوق پر داد * برجا نمىنهد نقش پايى كه در ركاب است طى شد كتاب عمرم با اين سؤال مبهم * كز ابتداى خلقت ، همواره بىجواب است : بهر چه آمدم من ؟ بهر چه مىروم من ؟ * پرسش بجاست ، امّا ، پايان اين كتاب است

ملال بىرنگ

آواز پاى پاييز ، هشيار كرد ما را * برگى كه از گل افتاد ، بيدار كرد ما را نرم و سبكتر از آه ، دلتنگى از در آمد * ور آن ملال بىرنگ ، سرشار كرد ما را برگى كه رفت بر باد ، وان گل كه ريخت بر خاك * زين عمر بىسرانجام ، بيزار كرد ما را يك‌چند سر كشيديم چون گردباد ، امّا * پيرى رسيد و چون خاك ، هموار كرد ما را