پند پدر به فرزند
دوش مىداد پند فرزندش * خواجه كو هست پيشواى لعام
كه مرا اى تو نور چشم عزيز * كه مرا اى تو نونهال مرام
گر نخواهى كه بر تو بنمايم * مال خويش اى حلالزاده حرام
تا ميسّر شود بگير و مده * زرّ و سيم از ارامل و ايتام
فاش گويم مرا تو گر پسرى * ور نخواهى به دل به ننگم نام
بستان گر همه دهندت فحش * مده ار داد بايدت دشنام
اندرز
الا اى خردمند دانشپسند * پسندى اگر خويش را سربلند
به طبع تو باشد اگر جودتى * نما سير ديوان ما مدّتى
بخوان با تعقّل روايات را * ببين با تفكّر حكايات را
كه سد بر تو راه ضلالت كند * به راه صوابت دلالت كند
دهندت سرافرازى و سرورى * كنندت ز سر خار بودن برى
به راهى كز آن راه افتى به چاه * بدارندت از خيرخواهى نگاه
خيالات فاسد برند از سرت * نمايند رخت شرف در برت
شوندت به خوبى نكو رهنمون * كنندت ز چاه جهالت برون
به صدر جلالت مقامت دهند * ز حشمت چو جمشيد جاهت دهند
گر اين گفته را بشمرى سرسرى * ور از پند دانشوران بگذرى
اگر نسل « خاقانى » ار پور « كى » * به خوارى عزيزا كنى عمر طى
يكى كن به مخلوق عامى نظر * كه در بزم عارف كنند ار گذر
و يا رو به هر محضرى آورند * سرافكنده يك سر در آن محضرند
و گر مرد نطّاق صاحبسخن * مهان را نهد پاى در انجمن
مقالات او نقل مجلس شود * اساس طرب را مؤسّس شود
مرا بيش از اين وقت گفتار نيست * كه پر گفتن از من سزاوار نيست
« قوامى » به دست اندر آور قلم * حكايات را كن به ديوان رقم
كه دانيم دارى گهر در صدف * و يا نيست در كف تو را جز خزف