تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 2832

مساهمون:

ص٢٨٣٢
زشت است گر به حور بهشتى كند نظر * چشمى كه بر شمايل زيباى او بود انديشه از بلاى قيامت نمىكند * هركس چو من بلاكش بالاى او بود اى آنكه پُرسىام خبر از دست رفته دل * در قيد و بند زلف چليپاى او بود مستى كه برده از سر مردم ز فتنه هوش * جادو فريب نرگس شهلاى او بود بر فرق فرقدان چو « قوامى » قدم زند * آن را كه سر به خاك كف پاى او بود

گمره سرگشته

سنبل كه صبا نافه‌گشاى چمنش كرد * بوى سر زلف تو پريشان چو منش كرد خوش آنكه به دام خم گيسوى تو دل بست * كاين بستگى آسوده ز بند محنش كرد چشم تو كه پيوسته ز ابروست كماندار * بايد حذر از غمزهء ناوك‌فكنش كرد لعلت كه زند طعنه به ياقوت بدخشان * همسنگ نشايد به عقيق يمنش كرد ناليدن دل بىخم گيسوى تو پيداست * كاين گمره سرگشته هواى وطنش كرد كافر به مسلمان نكند آنچه ز بيداد * با دل خم گيسوى شكن در شكنش كرد گفتم ز كه تيغ آختن آموخته مرّيخ * دستى به خم ابروى شمشير زنش كرد تا زد صدف از بحر كف فخر زمان دم * ابر كرم وى گهر اندر دهنش كرد آن قدوهء ابرار كه سلطان علما راست * وان خواجه كه حق حامى خلق ز منش كرد برتافت سر آن كس كه ز فرمان مطاعش * شمشير اجل جهد به خون‌ريختنش كرد هر جامه كه بر قامت اعداش بريدند * نادوخته خياط حوادث كفنش كرد تا مدحت او پيشه « قوام الشّعراء » ساخت * از رتبه سرافراز به هر انجمنش كرد

دل گم‌گشته

كى از كسى چو غير تمنّا كنم تو را * من در وجود خويش تماشا كنم تو را در راه عشق اى دل گم‌گشته بازگو * تا در كدام مرحله پيدا كنم تو را آشوب روز حشر فراموش مىكنم * هرگه كه ياد در شب يلدا كنم تو را ترسا عجب نباشد اگر پارسا شود * هرجا كه وصف زلف چليپا كنم تو را پست آيدم به ديدهء بينش نهال سرو * هرگه نظر به قامت رعنا كنم تو را بىمى شود « قوامى » صهباپرست مست * با او چو وصف نرگس شهلا كنم تو را
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 2832 | سيد محمد باقر برقعى