زشت است گر به حور بهشتى كند نظر * چشمى كه بر شمايل زيباى او بود
انديشه از بلاى قيامت نمىكند * هركس چو من بلاكش بالاى او بود
اى آنكه پُرسىام خبر از دست رفته دل * در قيد و بند زلف چليپاى او بود
مستى كه برده از سر مردم ز فتنه هوش * جادو فريب نرگس شهلاى او بود
بر فرق فرقدان چو « قوامى » قدم زند * آن را كه سر به خاك كف پاى او بود
گمره سرگشته
سنبل كه صبا نافهگشاى چمنش كرد * بوى سر زلف تو پريشان چو منش كرد
خوش آنكه به دام خم گيسوى تو دل بست * كاين بستگى آسوده ز بند محنش كرد
چشم تو كه پيوسته ز ابروست كماندار * بايد حذر از غمزهء ناوكفكنش كرد
لعلت كه زند طعنه به ياقوت بدخشان * همسنگ نشايد به عقيق يمنش كرد
ناليدن دل بىخم گيسوى تو پيداست * كاين گمره سرگشته هواى وطنش كرد
كافر به مسلمان نكند آنچه ز بيداد * با دل خم گيسوى شكن در شكنش كرد
گفتم ز كه تيغ آختن آموخته مرّيخ * دستى به خم ابروى شمشير زنش كرد
تا زد صدف از بحر كف فخر زمان دم * ابر كرم وى گهر اندر دهنش كرد
آن قدوهء ابرار كه سلطان علما راست * وان خواجه كه حق حامى خلق ز منش كرد
برتافت سر آن كس كه ز فرمان مطاعش * شمشير اجل جهد به خونريختنش كرد
هر جامه كه بر قامت اعداش بريدند * نادوخته خياط حوادث كفنش كرد
تا مدحت او پيشه « قوام الشّعراء » ساخت * از رتبه سرافراز به هر انجمنش كرد
دل گمگشته
كى از كسى چو غير تمنّا كنم تو را * من در وجود خويش تماشا كنم تو را
در راه عشق اى دل گمگشته بازگو * تا در كدام مرحله پيدا كنم تو را
آشوب روز حشر فراموش مىكنم * هرگه كه ياد در شب يلدا كنم تو را
ترسا عجب نباشد اگر پارسا شود * هرجا كه وصف زلف چليپا كنم تو را
پست آيدم به ديدهء بينش نهال سرو * هرگه نظر به قامت رعنا كنم تو را
بىمى شود « قوامى » صهباپرست مست * با او چو وصف نرگس شهلا كنم تو را