تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 2829

مساهمون:

ص٢٨٢٩

مست عشق

تو را با مدّعى همدوش ديدم * چه خواب هولناكى دوش ديدم به هرجا وصف روى يار كردم * سراپا عالمى را گوش ديدم ز شوق آتشين روى تو چون ديگ * دل عشّاق را در جوش ديدم ز بيم چشم خونريز تو لرزان * تن گردان جوش‌پوش ديدم نه تنها مست عشقم من كز اين مى * جهان را سربه‌سر مدهوش ديدم شكر را با همه شيرينى طبع * خجل از آن لب پرنوش ديدم شدم روشن ز مدح تيره‌دلها * « قوامى » چون تو را خاموش ديدم

غم هجر

مگو دير آمد آن شمشاد قامت * ندانى دير مىآيد قيامت مرا لعل لبى گشت از تغافل * كه عيسى را خجل كرد از كرامت گرش بيند ذقن از رستن چاه * فتد يوسف به زندان ندامت بدان ابرو كمان هركس كه پيوست * كجا انديشد از تير ملامت منه بر دل غم هجرم كز اين بار * ندارد كوه ، تاب استقامت بكش زارم كه اندر كيش عشّاق * كس از معشوق نستاند غرامت « قوامى » گر بود پيمان‌شكن چرخ * سر پيمانهء صهبا سلامت

جذبهء عشق

لب آن غنچه‌دهان گر به لب جام نبود * هيچ كيفيتى از بادهء گل‌فام نبود داد سرمشق محبّت به مَنَت عشق آن روز * كه هنوز از فلك و لوح و قلم نام نبود بودم از فتنهء افلاك در اين شهر ايمن * فتنهء چشم تو تا شهرهء ايّام نبود موبه‌مو هرچه نظر در خم زلفش كردم * غير بند و گره و سلسله و دام نبود آشيان تا كه به دام خم زلفش نگرفت * ز آه و فرياد دمى مرغ دل آرام نبود محرم اندر حرمى گشته‌ام از جذبهء عشق * كه گذرگاه صبا از پى پيغام نبود گنج قارون صله زان خواجه موسى كف خواست * منّت ايزد كه « قوامى » طمعش خام نبود