تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 2827

مساهمون:

ص٢٨٢٧
« چو سختى به حدّ نهايت رسيد » * به ذهنش رهى از درايت رسيد كه آن درد ناچار را چاره كرد * علاج چنان وضع يكباره كرد برون شد ز شهر و ز يك روستا * مهيّا نمود اشترى چند را ز ريگ بيابان بسى بار كرد * نگر تا چه مردى در اين كار كرد ؟ چو آن بار بنهاد بر اشتران * به شهر اندر آورد و گرداندشان چنان باهنر كرد اين كار جفت * كز آن‌كس نفهميد و حرفى نگفت به شادى رها شد همه كارها * كه گندم رسيده‌ست خروارها ! نشد ساعتى بعد از آن كاروان * كه آمد فرو نرخها ناگهان گرهها گشوده شد از كارها * شد آسان بر آن خلق دشوارها خوشا آن كسانى كه اين‌سان چو شمع * بسوزند از بهر خدمت به جمع گرامى بود تا ابد نامشان * گر اين‌سان قرار است و آرامشان

شرح پريشانى

خواندم از طرّهء تو شرح پريشانى خويش * چه بگويم به تو از بىسروسامانى خويش من هواى تو به سر دارم و ويران گردم * چون حبابم كه شود موجب ويرانى خويش منم آن ذرّه كه با مهر تو پرواز كنم * گر كشى دست خود آخر ز گران‌جانى خويش چه غمت هست شود همچو منى قربانت * چه غم از شمع ز بسيارى قربانى خويش تا دهم روشنى بزم كسان ، مىسوزم * همچو شمعى كه دهد نور و شود فانى خويش رنج بسيار به عاشق دهى و دل شادى * تو از آن شاد و « قلم » شاد غزل‌خوانى خويش