« چو سختى به حدّ نهايت رسيد » * به ذهنش رهى از درايت رسيد
كه آن درد ناچار را چاره كرد * علاج چنان وضع يكباره كرد
برون شد ز شهر و ز يك روستا * مهيّا نمود اشترى چند را
ز ريگ بيابان بسى بار كرد * نگر تا چه مردى در اين كار كرد ؟
چو آن بار بنهاد بر اشتران * به شهر اندر آورد و گرداندشان
چنان باهنر كرد اين كار جفت * كز آنكس نفهميد و حرفى نگفت
به شادى رها شد همه كارها * كه گندم رسيدهست خروارها !
نشد ساعتى بعد از آن كاروان * كه آمد فرو نرخها ناگهان
گرهها گشوده شد از كارها * شد آسان بر آن خلق دشوارها
خوشا آن كسانى كه اينسان چو شمع * بسوزند از بهر خدمت به جمع
گرامى بود تا ابد نامشان * گر اينسان قرار است و آرامشان
شرح پريشانى
خواندم از طرّهء تو شرح پريشانى خويش * چه بگويم به تو از بىسروسامانى خويش
من هواى تو به سر دارم و ويران گردم * چون حبابم كه شود موجب ويرانى خويش
منم آن ذرّه كه با مهر تو پرواز كنم * گر كشى دست خود آخر ز گرانجانى خويش
چه غمت هست شود همچو منى قربانت * چه غم از شمع ز بسيارى قربانى خويش
تا دهم روشنى بزم كسان ، مىسوزم * همچو شمعى كه دهد نور و شود فانى خويش
رنج بسيار به عاشق دهى و دل شادى * تو از آن شاد و « قلم » شاد غزلخوانى خويش