تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 2831

مساهمون:

ص٢٨٣١

گوهر يك‌دانه

مىكند غارت دل نرگس جانانهء ما * آه از اين دزد كه ره يافته در خانهء ما عاقلان مژده كه گيسوى پريچهره بتى * بست زنجير به پاى دل ديوانهء ما بر در ميكده تا لاف گدايى زده‌ايم * از سر چرخ گذشت افسر شاهانهء ما سر فكنديم به پاى طلب اندر ره عشق * وه كه زين بار گران گشت سبك شانهء ما هردم از نشئهء لعل لب ميگون بتان * از فلك مىگذرد نعرهء مستانهء ما تا به كاشانهء ما ماه رخش جلوه نمود * مهر شد خاك‌نشين بر در كاشانهء ما پاى پستى زده بر چرخ بلند از مستى * آنكه جامى دوسه نوشيده به ميخانهء ما به حقارت منگر جانب ما خواجه كه هست * خسروى عار بر همّت مردانهء ما تا « قوامى » ز غمش اشك‌فشانيم بود * قيمت هر دوجهان گوهر يك‌دانهء ما

بخت سياه

كوته كند ز زلف بلند تو دست ما * بخت سيه درست چو خواهد شكست ما برخاستيم از سر عالم كه مىنبود * اين غم‌فزا سراچه مقام نشست ما شد پشت ما به طاعت مردم كمان و عمر * دردا كه همچو تير برون شد ز شست ما بالانشين مجلس روحيم چون مسيح * خيزد ز تن‌پرستى اگر طبع پست ما گفتم جواب غارت هوشم كه مىدهد * گفت اين سؤال را بكن از چشم مست ما گفتم گشوده عقده كه از كار خويشتن * گفت آنكه بسته دل به لب مىپرست ما گفتم ز دست داده كه سرمايهء مراد * گفت آنكه عشق كرد وِ را پاىبست ما از دشمنان به رنج و شكنجيم تا ابد * اين‌سان به دوست بوده چو عهد الست ما ماييم جزء لا يتجزّى « قواميا » * گر قابل توجّه او نيست هست ما

جادو فريب

تا جلوه‌گر جمال دلاراى او بود * هرجا دليست محو تماشاى او بود آنجا كه جلوه‌گر همه خوبان عالم‌اند * صاحب‌نظر كسيست كه بيناى او بود گويند از او ببند نظر وين عجب كه من * هرجا كه ديده باز كنم جاى او بود دانى كه را سزد به جهان گفت هوشيار * آن‌كس كه مست از مى ميناى او بود