گوهر يكدانه
مىكند غارت دل نرگس جانانهء ما * آه از اين دزد كه ره يافته در خانهء ما
عاقلان مژده كه گيسوى پريچهره بتى * بست زنجير به پاى دل ديوانهء ما
بر در ميكده تا لاف گدايى زدهايم * از سر چرخ گذشت افسر شاهانهء ما
سر فكنديم به پاى طلب اندر ره عشق * وه كه زين بار گران گشت سبك شانهء ما
هردم از نشئهء لعل لب ميگون بتان * از فلك مىگذرد نعرهء مستانهء ما
تا به كاشانهء ما ماه رخش جلوه نمود * مهر شد خاكنشين بر در كاشانهء ما
پاى پستى زده بر چرخ بلند از مستى * آنكه جامى دوسه نوشيده به ميخانهء ما
به حقارت منگر جانب ما خواجه كه هست * خسروى عار بر همّت مردانهء ما
تا « قوامى » ز غمش اشكفشانيم بود * قيمت هر دوجهان گوهر يكدانهء ما
بخت سياه
كوته كند ز زلف بلند تو دست ما * بخت سيه درست چو خواهد شكست ما
برخاستيم از سر عالم كه مىنبود * اين غمفزا سراچه مقام نشست ما
شد پشت ما به طاعت مردم كمان و عمر * دردا كه همچو تير برون شد ز شست ما
بالانشين مجلس روحيم چون مسيح * خيزد ز تنپرستى اگر طبع پست ما
گفتم جواب غارت هوشم كه مىدهد * گفت اين سؤال را بكن از چشم مست ما
گفتم گشوده عقده كه از كار خويشتن * گفت آنكه بسته دل به لب مىپرست ما
گفتم ز دست داده كه سرمايهء مراد * گفت آنكه عشق كرد وِ را پاىبست ما
از دشمنان به رنج و شكنجيم تا ابد * اينسان به دوست بوده چو عهد الست ما
ماييم جزء لا يتجزّى « قواميا » * گر قابل توجّه او نيست هست ما
جادو فريب
تا جلوهگر جمال دلاراى او بود * هرجا دليست محو تماشاى او بود
آنجا كه جلوهگر همه خوبان عالماند * صاحبنظر كسيست كه بيناى او بود
گويند از او ببند نظر وين عجب كه من * هرجا كه ديده باز كنم جاى او بود
دانى كه را سزد به جهان گفت هوشيار * آنكس كه مست از مى ميناى او بود