كه نترسى دگر از فتنهء بيدادگران * كه ز تزوير كس و زور كسى ، يا زر او
درس يارى تو فراگير ز عبّاس جوان * كه چو بىدست شود چون بشود ياور او
درس صبر ار كه بجويى تو ز زينب آموز * نهضتى كرد دگر نطق پيامآور او
چارمين اختر دين مانده از اين صحنه بهجا * شوكت دين خدا روشن از اين اختر او
تاج عزّت بنهد شه به سر همچو منى * كه شوم از ره آن لطف و كرم نوكر او
نخرم ناز كسى چونكه نيازم همه اوست * نفروشم به دوعالم به خدا افسر او
گر ندارد به جهان دگرى توشه « قلم » * عشق آن شاه بس او را كه برد محضر او
گل سرخ
خيمه بر ساحت گلزار زند تا گل سرخ * مىربايد دل سودايى ما را گل سرخ
رونقى هست اگر در همه گلها ، دارد * رونق و لطف و صفاى دگر امّا گل سرخ
من كه شوريدهء زيبايى هر سرخگلم * كى رَوى از نظرم ، اى تو سراپا گل سرخ
اين همه خون به دل من مكن اى گل كه نكرد * اينقدر خون به دل بلبل شيدا گل سرخ
من اگر دولت وصل تو بجويم نه عجب * خار را الفت ديرينه بود با گل سرخ
خيز تا صحبت امروز غنيمت شمريم * كه ز بيداد خزان است به يغما گل سرخ
چارهانديشى
شنيدم چنان قحطسالى رسيد * به شهرى ، كه كس هرگز آنسان نديد
چنان سختى آرام مردم ربود * كه كس جز در انديشهء جان نبود
در آن حال جمعى به صورت بشر * نبودند جز در پى سيم و زر
پرآذوقه كردند انبارها * ز گندم ربودند خروارها
چو كردند آذوقهها ناپديد * شتابان چو دوزخ كه هل من مريد ؟
چو يكچند اينگونه آخر گذشت * گرانى ز هر حد فراتر گذشت
شد افزوده آنگونه بر قدر نان * كه با جان برابر شدى قوت جان
در آن بين ، صاحبدلى پارسا * پرىسيرتى ، پاكى از هر هوى
منوّر دل و روشن انديشهاش * فتوّت شعار و وفاپيشهاش
دلى داشت زين ماجرا ريشريش * در اين غم ز كف داده آرام خويش