گفتم به كجا مىروم آخر من از آن كوى * شايد نظرى كرد و من از آن نظر افتم
شد طىّ مسافت دوسه فرسنگ كه ديدم * چون گَرد ، در آن قافله من براثر افتم
گفتند بيا من قدمى رفتم و ديدم * پاى سفرم نيست روم من اگر افتم
گفتم رفقا از دل من دست بشوييد * من خود نه دگر بار به ديوانه درافتم
من اهل سفر نيستم عذرم بپذيريد * جانان من اينجاست چرا دربهدر افتم
رو بر سفر آريد و ز گيتى خبر آريد * آن به كه من از كار جهان بىخبر افتم
باز آمدم اى گل به سر كوى تو اينك * تا باز به پاى تو بر آن خاك درافتم
اى جان به فداى تو و آن چشم سخنگوى * مپسند كه از بهر تو من اينقدر افتم
خنديد ز گفتار « قلم » زان كه به دو گفت * حاشا كه دگر من به خيال سفر افتم
حسين عليه السلام ، چراغ قيام
آن شه دين كه سرم باد فداى سر او * خون كنم گريه كه كردند به خون پيكر او
چون كنم از غم او ناله كه هردم چون شمع * با زبان مىفكنم در دل خود آذر او
آتش افتد به دل او واقعهء عاشورا * آه از آن قصّهء جانسوز محنآور او
هر نفس بر دل از آن داغ عزايى دگر است * گه عزاى شه و گه اكبر و گه اصغر او
كه تواند كه كند ماتم آن شاه بيان * كه تواند كه دهد شرح مگر داور او ؟
خاك عالم به سر اين قوم سيهدل چه كنند * با نواميس خدا صفوت پيغمبر او ؟
كاوليااند همه خاك درِ درگاهش * كانبياءاند همه مفتخر از مفخر او
نه در آن قوم نشانيست ز دين و نه ز رحم * نه به مادر نه به طفلى كه بود در بر او
واى از آن لحظه كه آن نور خدا گشت شهيد * آه از آن صحنه كه مىريخت گل پرپر او
اف بر آن قوم ! كه آن خيمهء عشرت سوزند * كه زند روح امين بوس ادب بر در او
ز جهالت ز پى خامُشى نور خدا * كه خدا ضامن او باشد و روشنگر او
آسمانا ز چه اين خيمه برافراشتهاى * تو بر اين قوم فرود آى و بزن بر سر او
بس كن اين ناله كه نالند سراپردهء غيب * دم فروبند از اين غصّهء دردآور او
خيز اى رهرو ره ، درس از آنجا گيريم * كه دهد درس سعادت به خدا رهبر او
هر قيامى كه به حق است حسين است چراغ * اينچنين فعل نباشد مگر از مصدر او
دولت عشق بيابى تو از اين درگه اگر * تا به سرمنزل مقصود برد شهپر او