گل اگر با من نشيند خويش را جز گل نبيند * خار را امّا نباشد طاقت ديدارم اى دوست
رومى از رومم شمارد زنگى اهل زنگبارم * هركسى با رنگ كيش خويش گردد يارم اى دوست
جز پريشانى ندارد حاصل ، اين خواب پريشان * اين سزاى آنكه بيش از هركسى بيدارم اى دوست
عندليب لالههاى پرپرم
نيست جرمى جز غزلخوانى مرا * در قفس سازيد زندانى مرا
عندليب لالههاى پرپرم * داغ مىرويد ز پيشانى مرا
سر به جيب سينه دارم همچو شمع * بىگريبان كرده عريانى مرا
خندهء شوقم سواى گريه نيست * تا نگريانى نخندانى مرا
خاطرم نازكتر از آيينه است * مىكند يك آه طوفانى مرا
از برم زنهار گر رانى به قهر * تا قيامت برنگردانى مرا
« قصرى » ام از قصرشيرينم مپرس * مىكشد يادش به ويرانى مرا
چشمانتظار
چرا من خود نباشم دشمن خويش * كه خود آتش زدم در خرمن خويش
ز من آيينهها را دور سازيد * كه بيزارم دگر از ديدن خويش
شكستن گر به فريادم نيايد * كه دستم را كند بر گردن خويش ؟
وطن آوارهتر از كوليانم * غريبى مىكشم در ميهن خويش
جرس از كوچ چون نالد به فرياد ؟ ! * من از آوارگى ، با شيون خويش
نه پايى تا از اين غربت گريزم * نه دستى تا زنم بر دامن خويش
هزارانى كه خود را خوار بينند * شبى بيرون زنند از گلشن خويش
كسى چشمانتظار بوى ما نيست * خجل هستيم از پيراهن خويش
خوشا آنان كه رفتند و نكردند * چو « قصرى » دوستى با دشمن خويش