تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 2815

مساهمون:

ص٢٨١٥
گل اگر با من نشيند خويش را جز گل نبيند * خار را امّا نباشد طاقت ديدارم اى دوست رومى از رومم شمارد زنگى اهل زنگبارم * هركسى با رنگ كيش خويش گردد يارم اى دوست جز پريشانى ندارد حاصل ، اين خواب پريشان * اين سزاى آنكه بيش از هركسى بيدارم اى دوست

عندليب لاله‌هاى پرپرم

نيست جرمى جز غزل‌خوانى مرا * در قفس سازيد زندانى مرا عندليب لاله‌هاى پرپرم * داغ مىرويد ز پيشانى مرا سر به جيب سينه دارم همچو شمع * بىگريبان كرده عريانى مرا خندهء شوقم سواى گريه نيست * تا نگريانى نخندانى مرا خاطرم نازك‌تر از آيينه است * مىكند يك آه طوفانى مرا از برم زنهار گر رانى به قهر * تا قيامت برنگردانى مرا « قصرى » ام از قصرشيرينم مپرس * مىكشد يادش به ويرانى مرا

چشم‌انتظار

چرا من خود نباشم دشمن خويش * كه خود آتش زدم در خرمن خويش ز من آيينه‌ها را دور سازيد * كه بيزارم دگر از ديدن خويش شكستن گر به فريادم نيايد * كه دستم را كند بر گردن خويش ؟ وطن آواره‌تر از كوليانم * غريبى مىكشم در ميهن خويش جرس از كوچ چون نالد به فرياد ؟ ! * من از آوارگى ، با شيون خويش نه پايى تا از اين غربت گريزم * نه دستى تا زنم بر دامن خويش هزارانى كه خود را خوار بينند * شبى بيرون زنند از گلشن خويش كسى چشم‌انتظار بوى ما نيست * خجل هستيم از پيراهن خويش خوشا آنان كه رفتند و نكردند * چو « قصرى » دوستى با دشمن خويش