اصفهانى را كه همان سبك صائب است ، مىپسندد .
قصرى پس از آنكه در تهران سكونت اختيار كرد در دو انجمن ادبى شركت كرد و عضويت آن را پذيرفت : يكى ، انجمن شعراى ايران ؛ و ديگر ، انجمن ادبى خواجو .
نمونههاى زير از غزل اوست :
منطق پروانهها
سينهاى دارم كباب سوختن * بىدرنگم در شتاب سوختن
از سمندر هم سمندردلتَرَم * نيست در من اضطراب سوختن
بسكه شوق سوختن دارم چو شمع * مىنهم سر در ركاب سوختن
منطق من منطق پروانههاست * سوختن باشد جواب سوختن
هيچكس از من حسابىتر نسوخت * پاك شد با من حساب سوختن
آتش پنهان در خاكسترم * مىكنم تعبير خواب سوختن
از درون داغدار من مپرس * خفته در من انقلاب سوختن
اين قدر دامن مزن بر آتشم * دامنت را نيست تاب سوختن
« قصرى » ام از دور نزديكم شويد * مىجهد ز آهم شهاب سوختن
در رتبهء تكلّم . . .
طومار طرّهاش را مومو مرور كرديم * باريكتر ز موييم كز مو عبور كرديم
از بكرىّ جلالش يك موى كم نگرديد * ازبسكه با نزاكت او را مرور كرديم
باريكبينى ما تمثيل شد به عالم * در فكر هرچه رفتيم نازك خطور كرديم
در رتبهء تكلّم موسىتر از كليميم * او را خدا برانگيخت ، ما خود ظهور كرديم
سيناى سينهء ما تنديس طور عشق است * با سوز سينهء خويش تفسير نور كرديم
احرام محرميّت محتاج دوختن نيست * با جيب پارهپاره ، عزم حضور كرديم
آن قبله از خود ما نزديكتر به ما بود * با دور كعبه گشتن خود را چه دور كرديم
سعى صفا و مروه سرگشته كرد ما را * در جستجوى زمزم تقليد كور كرديم
« قصرى » اگر به دستت جز باد دامنش نيست * كوتاهى از من و توست ، ما خود قصور كرديم