تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 2814

مساهمون:

ص٢٨١٤

چتر تواضع من . . .

مانند بيد مجنون افتادگيست بارم * خوابيده مىتوان چيد كرنش ز شاخسارم اى فصل سبز ايثار شرمنده‌ام ز رويت * جز تا كمر خميدن برگ و برى ندارم باران رحمتش نيز بارآورم نباشد * پيوند هيچ دارند دستان شرمسارم تنها بضاعت من يك برگ سبز شعر است * آن هم اگر نتازد پاييز بر بهارم مسكر شراب شعرم درد سرى ندارد * از خويش مىتوان رفت يك‌لحظه در كنارم دستم اگر نيارست گل بر سر كسى زد * در پاى هيچ‌كس نيز هرگز نرفت خارم آيينه‌ام كه در من زنگ كدورتى نيست * چون دوست دشمنم را در سينه مىفشارم چتر تواضع من در چارفصل باز است * غافل ز عيب خود نيست طاوس باوقارم در محضر بزرگان جز كوچكى نكردم * الّا كه عيب خود را كوچك نمىشمارم « قصرى » شدم كه خود را برتر ز كس نبينم * هرجا كه نقش پاييست من كمترين غبارم

طنين دوستى

طوطى آيينه طبعم ، داغ گفتن دارم اى دوست * يك‌كلام خشك خالى ، مىكند سرشارم اى دوست ما براى يكدگر مانند يك آيينه هستيم * گه تو تكرار منى ، گه من تو را تكرارم اى دوست اين طنين تا بىنهايت وسعت تكرار دارد * كاش بگذارى تو را در روبرو بگذارم اى دوست هيچ تصويرى ملال‌آورتر از بيگانگى نيست * بشكن امّا در كف بيگانگان مسپارم اى دوست من كه چينى نيستم تا افتم از رونق به مويى * من به هر مو مىتوانم صد تَرَك بردارم اى دوست هيچ بيمى از شكستن نيست در آيينهء من * هرچه بيشم بشكنى كمتر خَرَد اغيارم اى دوست من ز خود رنگى ندارم پردهء تكرار يارم * خواه بىزنگم ببينى خواه با زنگارم اى دوست