تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 2817

مساهمون:

ص٢٨١٧
كمان قامتم بازيچهء طفلان نمىگرديد * كمى گر مىكشيد از درد پشتم تير در زنجير يكى زين دردها اين است و دردى نيز سنگين است * كه با تقصير آزاد است و بىتقصير در زنجير تو خود هم در حقيقت كم مقصّر نيستى « قصرى » * نيندازد كسى را بىجهت تقدير در زنجير

نه در چاهم نه در زندان . . .

نه در چاهم نه در زندان خجل از بودن خويشم * خودم هم يوسفم ، هم قاصد پيراهن خويشم ز دستم دشمنى هم برنمىآيد مگر با خود * براى دشمنانم دوست هستم ، دشمن خويشم تو هم جز دست بستن كارى از دستت نمىآيد * شكستى دستم و انداختى بر گردن خويشم نه تنها رو به خورشيدم درى از غيب نگشودى * به مشتى گل نمودى نااميد از روزن خويشم سزايم هرچه باشد ، خوارى غربت نمىباشد * بسوزانم ، ولى در كوره‌هاى ميهن خويشم قنارى جز غزل‌خوانى ندارد هيچ تقصيرى * به جرم ديگرى بيرون مكن از گلشن خويشم اگر خوارم نمىخواهى چرا سرگشته‌ام دارى * چو گردابى كه گرداند چو خس پيراهن خويشم چنان از ياد خويشم برده‌اى كايينه هم ديگر * نمىآرد به ياد خويشتن با ديدن خويشم نماند از قصرشيرينم بجز نامى به‌جا « قصرى » * مگر غربت به تلخى پرورد در دامن خويشم