كمان قامتم بازيچهء طفلان نمىگرديد * كمى گر مىكشيد از درد پشتم تير در زنجير
يكى زين دردها اين است و دردى نيز سنگين است * كه با تقصير آزاد است و بىتقصير در زنجير
تو خود هم در حقيقت كم مقصّر نيستى « قصرى » * نيندازد كسى را بىجهت تقدير در زنجير
نه در چاهم نه در زندان . . .
نه در چاهم نه در زندان خجل از بودن خويشم * خودم هم يوسفم ، هم قاصد پيراهن خويشم
ز دستم دشمنى هم برنمىآيد مگر با خود * براى دشمنانم دوست هستم ، دشمن خويشم
تو هم جز دست بستن كارى از دستت نمىآيد * شكستى دستم و انداختى بر گردن خويشم
نه تنها رو به خورشيدم درى از غيب نگشودى * به مشتى گل نمودى نااميد از روزن خويشم
سزايم هرچه باشد ، خوارى غربت نمىباشد * بسوزانم ، ولى در كورههاى ميهن خويشم
قنارى جز غزلخوانى ندارد هيچ تقصيرى * به جرم ديگرى بيرون مكن از گلشن خويشم
اگر خوارم نمىخواهى چرا سرگشتهام دارى * چو گردابى كه گرداند چو خس پيراهن خويشم
چنان از ياد خويشم بردهاى كايينه هم ديگر * نمىآرد به ياد خويشتن با ديدن خويشم
نماند از قصرشيرينم بجز نامى بهجا « قصرى » * مگر غربت به تلخى پرورد در دامن خويشم