تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 2810

مساهمون:

ص٢٨١٠
آب حيات است علم در طلبش كوش * خضرصفت زنده كن بدان تو تن و جان آنكو دانا بود به كار تواناست * هرچه تو را مشكل است پيش وى آسان قدر فزونى نصيب ملّت دانا * عجز و زبونى قرين مردم نادان حشمت مغرب نگر ز دانش آنان * ذلّت مشرق ببين ز غفلت اينان جز سيهى نيست كار مردم جاهل * جز تبهى چيست خوى جملهء حيوان كشور ايران كه رشك باغ جنان بود * بنگر اكنون ز جهل چون شده ويران بين چه زيانها از اين گروه ددان ديد * بارگه داريوش و بنگه ساسان تا ندمد آفتاب علم و معارف * تا نكند شرق و غرب ملك درخشان كار نگردد به كام و عيش به دلخواه * ملك نگيرد نظام و رونق و سامان

اندرز به يكى از دانشجويان

جوانا به اندرز من گوش دار * مگردان سر از گفت آموزگار تو را در جهان بهتر از پند نيست * به از پند دلبند برگوى چيست خنك آنكه اندرز آموزگار * به رغبت كند گوش و بندد به كار ز من بشنو اين پند و اندرز نغز * كز آن برگشايد تو را هوش و مغز به كسب هنر كوش اگر عاقلى * مبر دست زى سستى و كاهلى به تحصيل دانش چو رنجى برى * از آن رنج پرمايه گنجى برى دوبيتى بگويم من از اوستاد * كه در دانش و سود آن كرده باد كسى كاو به دانش برد روزگار * شود بر همه كارها كامكار جهان را به دانش توان يافتن * به دانش توان رشتن و بافتن جوانى كه در كار كوشا بود * به هر آرزو بر توانا بود فراغ جوانى و نيروت هست * تن سالم و زور و بازوت هست غنيمت شمر فرصتى را كه هست * چو تير از كمان رفت نايد به شست مياسا ، ز كسب هنر يك‌زمان * ز دانش بيفروز تيره روان جوانى كه بالا كند بىهنر * نهال وجودش نياورده بر به بىحاصلى روى اگر آورى * برى جز ندامت از آن كى برى خردمند و آزاد و مردانه باش * هنرجوى و خوش‌خوى و فرزانه باش