آرش كمانگير
نظر گر افكند آرش ، به ابروى كماندارش ! * كمان از بازوانش افتد و رونق ز بازارش
به صبح عيد من خندد صباح روى دلجويش ! * شب قدرم ، ندارد قدر ، با گيسوى زنّارش
دو ابرويش نگهبان دو چشم پرخمارش بين ! * خداوندا ز چشم شور شيخ ما ، نگه دارش
نظربازى اگر خواهد كند با جمع مشتاقان * غبار شرم مىپوشد نگه در چشم عيّارش
ندارد تير مژگانش خطا از دل عجب دارم * كه نبود راسترو تيرى كه تاب افتاده در كارش
شكستم توبه و بار دگر با كفر پيوستم * چو ديدم لعل ميگونش كنار چشم خمّارش
ز سوز دل همىگريم چو بينم گرمى رويش * كه تا اشك كبابم شويد اين آتش ز رخسارش !
اگر در بارگاه حسن خود بندد به رويم در * ز مژگان رخنه سازم تا گشايم ره به ديوارش
پريشانى ز قهر شانه كى دارد سر و زلفش * ز روى دلبرى ناسازگار افتاده هر تارش
مژه برهم زند برخيزد ابرو دركشد ، مگريز * بدين مستى چه هشيار است چشمان فسونكارش
به كنج بىكسى بيمار ديدم با تبسّم گفت * خيال وصل من باشد به تنهايى پرستارش
« قريشى » با چه امّيدى غزل در انجمن خواند ؟ * كه شرم نارسايى ، سايه افكنده به اشعارش