تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 2807

مساهمون:

ص٢٨٠٧

آرش كمانگير

نظر گر افكند آرش ، به ابروى كماندارش ! * كمان از بازوانش افتد و رونق ز بازارش به صبح عيد من خندد صباح روى دلجويش ! * شب قدرم ، ندارد قدر ، با گيسوى زنّارش دو ابرويش نگهبان دو چشم پرخمارش بين ! * خداوندا ز چشم شور شيخ ما ، نگه دارش نظربازى اگر خواهد كند با جمع مشتاقان * غبار شرم مىپوشد نگه در چشم عيّارش ندارد تير مژگانش خطا از دل عجب دارم * كه نبود راست‌رو تيرى كه تاب افتاده در كارش شكستم توبه و بار دگر با كفر پيوستم * چو ديدم لعل ميگونش كنار چشم خمّارش ز سوز دل همىگريم چو بينم گرمى رويش * كه تا اشك كبابم شويد اين آتش ز رخسارش ! اگر در بارگاه حسن خود بندد به رويم در * ز مژگان رخنه سازم تا گشايم ره به ديوارش پريشانى ز قهر شانه كى دارد سر و زلفش * ز روى دلبرى ناسازگار افتاده هر تارش مژه برهم زند برخيزد ابرو دركشد ، مگريز * بدين مستى چه هشيار است چشمان فسون‌كارش به كنج بىكسى بيمار ديدم با تبسّم گفت * خيال وصل من باشد به تنهايى پرستارش « قريشى » با چه امّيدى غزل در انجمن خواند ؟ * كه شرم نارسايى ، سايه افكنده به اشعارش