مناظرهء موى سياه با موى سپيد
موى سپيد را به صد افسون و درد و آه * موى سيه بگفت كه اى يار روسياه
همتاى بىثبات و تلونپذير من * اى كرده دور زندگى خويشتن تباه
بيهوده رنگ ثابت خود دادهاى ز دست * ناپايدار دور زمان را شدى گواه
نشو و نما من و تو به يك فرق داشتيم * خو كردهايم هر دو به دامان يك كلاه
ليكن ميان ما و تو بس فرق ديدهاند * آوخ نبوده چشم تو را چشم انتباه
من ماندهام سياه چنان تيرهشب كه هيچ * از شام تا به بام نديدهست نور ماه
يكرنگ و ثابت از در اخلاص باقىام * بر اين دورنگى تو زنم خنده قاهقاه
موى سپيد سخره نمود و جواب گفت * كاى بىخبر ز جاذبهء كهربا و كاه !
بر روى دوست وصلهء ناجور بودهاى * سنّى نه درخور است برد ره به خانقاه
نى لايق مقام دلخسته بودهاى * مشرك كجا به كوى حقيقت زند سپاه
آنكو كه زيب تارك خود داشت هر دوان * دانى چنان گذشته بر او روز و سال و ماه
بينى كه روزگارش همه تيره بگذرد * دانى نديده تيره شبش روى صبحگاه
آگه شدى ز طول صف و نرخ خواربار * دارى خبر مصاحب تو نيست در رفاه
از بيم بمب و موشك ، صبح و مساء خصم * آواره گشته ، نيست ورا هيچ جانپناه
سيماى خستهاش بنگر پرچروك و چين * هر چين برد به حادثهاى دلخراش راه
پشت خميده سايدش اين جبهه بر زمين * شايد شباب گمشده جويد ز يك نگاه
داغ جوان ! ز داغ جوانيش تيزتر * خود غافلى ز مرگ جوانان بىگناه !
دارى به خارج از وطن اى دوست ، دوستى ؟ * بستى به در دو چشم به هر شام و هر پگاه
غرّه مباش يار گرانسر به رنگ خود * پايين نگر مباد كه افتى به قعر چاه
رنگ تو نيز ز آفت جور فلك مصون * هرگز نماند نيست تنت زيب اين قباه
يكرنگى تو عين دورنگيست خام طبع * باور نباشدت ز من اثبات آن بخواه
بر روى زرد و حال نزار و كمان قد * موى سياه را نسزد هيچ پايگاه
امّا به چهر خسته و پردرد و پرملال * من بودهام مناسب اين وضع و جايگاه
آرى سياهرو تو شدى روسفيد من * اين خود حقيقتيست تو مىخواه يا مخواه
موى سياه هم شود آخر سفيد و سست * جبر زمان بود « قرشى » نيست دلبخواه