مشك ناب !
نقاب شرم ز روى چو آفتاب انداز ! * بر غم مهر ز رخ ماه من نقاب انداز
به ياد هجر تو جانم در التهاب افتد * به وصل خويش بيا جان ز التهاب انداز
درون اشك من اندام خود تماشا كن * به جاى آينه آن سروقد در آب انداز
مكن ز خون دلم پنجهء غضب رنگين ! * از آن حنا به كف و گيسوان خضاب انداز
ز چين طرّه بچين تار و بر هوا افشان ! * به چين و هند و ختن هم تو مشك ناب انداز
نشانه گير دل دشمنان به ابرويت * ز ناوك مژه بر اهرمن شهاب انداز
نگه به گوشهء آن چشم مست پابست است ! * برون حريص مى از خانهء شراب انداز
مكن به زلف دوتا شانه آشنا هرگز * ز تاب طرّه دلم را به پيچوتاب انداز
بخوان نعمت الوان گرم نمىخوانى * به تفتهء جگرم دودى از كباب انداز
نگاه لطف ز عشّاق خود دريغ مدار * به شيخ گر نپسندى به روى شاب انداز
خراب و شيفتهء آن نگاه مخمورم . . . ! * به ياد گوشه چشمى به اين خراب انداز
از اين غزل « قرشى » نسخهاى به رندان ده * نصيحتيست ، تو نيكى كن و در آب انداز
مهوشان زيبا
چشم شهلاى نگارم هيچ آهويى ندارد * آنچه دارد مهوش من هيچ مهرويى ندارد
تار گيسو نيست زنّارى به گردن دارد آن شوخ * در دوعالم كس چو من زنّار گيسويى ندارد
پيشتاز و پشت بر واماندگان دارد ، نداند * گل به هر شاخى نشيند پشت يا رويى ندارد
از نگاه سرمهسايش تيرهروز رنگ بستم * اين اثر را هيچ مشكين چشم و ابرويى ندارد
گود ناف و گوى پستان داده بر چوگان گيسو * زال زر هم گود و چوگان و چنين گويى ندارد
چشمهء نافش ز حكمت جوى رحمت دارد از پى * چشمه كوثر به جنت اينچنين جويى ندارد