تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 2803

مساهمون:

ص٢٨٠٣

اشك چكيده

بر روى بىنقابت افتد چو ديدهء ما * گوياى حالت ماست رنگ پريدهء ما خورشيد محو گردد در پرتو جمالت * نايد به همره صبح ديگر سپيدهء ما ! خار رهت بپوشد گر شاهراه الفت * دستش كجا رسد بر دامان چيدهء ما ! تا ره ز چه شناسم نزديك كرده ره را * در چشم ناتوانم پشت خميدهء ما كى مىرسد ز چشم مفتون و سرمه‌سايت * بانگ حيا به گوش آفت رسيدهء ما كلك شكسته ماست نقش‌آفرين زلفت * نقشى كه تيره دارد صبح رسيدهء ما منّت نمىكشم از ناز طبيب زان رو * مرهم به زخم جان است خون دو ديدهء ما هرگز غبار حسرت ننشيندم به دامان * تا مىرسد به دامان اشگ چكيدهء ما ترك جفا نخواهم زان بىوفا كه دانم * در گوش جان نگيرد حرف گزيدهء ما مژگان كج‌نهادت با يك اشارت آرد * در وادى محبّت صيد رميدهء ما مىگفت در دل تنگ ياراى ماندنم نيست * در روزنى نگنجد قد كشيدهء ما گفتم به اشگ و مژگان شستيم خانهء چشم * تا گر ز دل به تنگى بنشين به ديدهء ما

سايهء هما

مپوش چهره كه سيمايت از صفا افتد * مجوى كبر ، جلالت ز كبريا افتد به غير بارگهت سر به درگهى ننهم * اميد تا به سرم سايهء هما افتد به خاك پاى تو زان ديده آشنا دارم * كه جاى سرمه به اين ديده توتيا افتد سياه‌بختى خود جاودانه مىطلبم * كه تا موافق آن چشم سرمه‌سا افتد دلم به زلف پريشان تو گره‌گير است * نه آتشم كه از آن كاروان جدا افتد ز جعد موى گره وا مكن كه مىترسم * هرآن گره كه گشايى به كار ما افتد شفاى درد نخواهم ز چشم بيمارت * اگرچه تا ابد اين درد بىدوا افتد اگر كمان دو ابرو كند كماندارى ! * نخواهد عاشق دل‌خسته‌ات ز پا افتد عجب كه طرف نگاهت دل شكسته برد * چو دزد خيره كه بر خانهء خدا افتد تو گر به جامهء ديبا به بينوا نازى ! * مرا نگر كه به تن نقش بوريا افتد چو شاه‌باز در افلاك مىكنم پرواز * نيم مگس كه به خوان شه و گدا افتد رسا شود اگر اين شعر نارسا « قرشى » * ز لطف حق به مس طبع كيميا افتد