تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 2801

مساهمون:

ص٢٨٠١
دل افسرده‌اى تا نشكفد آرام ننشينم * نسيمى همچو من در روزگارى برنمىخيزد فراموشم مكن اى ابر رحمت كز تهيدستى * چو من در روز محشر شرمسارى برنمىخيزد جز از شهر جنون « قدسى » مجو فرهاد و مجنون را * صداى آشنا از هر ديارى برنمىخيزد

نقد جان

نقد جان را با شرارى ، شمع ما سودا كند * شعله‌اى خواهم كه تا اين عقده از دل واكند تا نسوزد شمع ، كى بخشد به محفل روشنى ؟ * سوختم تا بزم ياران رونقى پيدا كند سر نسودم جز به پاى عشق و شد روزم سياه * تا چه خواهد باز با من همّت و الا كند با دهان بسته‌اش ، پيوسته مىگويد صدف * هركه مىخواهد گهر ، بايد كه دل دريا كند سدّ راه عاشق و معشوق ، بُعد راه نيست * عشقبازى ذرّه با مهر جهان‌آرا كند تا به كى از بهر وصل ، امروز و فردا مىكند * بخت بد با ما چه كرد امروز ، تا فردا كند با بت بىمهر « قدسى » عشق ورزيدن خطاست * با كه اين دنيا وفا كرده‌ست ، تا با ما كند