دل افسردهاى تا نشكفد آرام ننشينم * نسيمى همچو من در روزگارى برنمىخيزد
فراموشم مكن اى ابر رحمت كز تهيدستى * چو من در روز محشر شرمسارى برنمىخيزد
جز از شهر جنون « قدسى » مجو فرهاد و مجنون را * صداى آشنا از هر ديارى برنمىخيزد
نقد جان
نقد جان را با شرارى ، شمع ما سودا كند * شعلهاى خواهم كه تا اين عقده از دل واكند
تا نسوزد شمع ، كى بخشد به محفل روشنى ؟ * سوختم تا بزم ياران رونقى پيدا كند
سر نسودم جز به پاى عشق و شد روزم سياه * تا چه خواهد باز با من همّت و الا كند
با دهان بستهاش ، پيوسته مىگويد صدف * هركه مىخواهد گهر ، بايد كه دل دريا كند
سدّ راه عاشق و معشوق ، بُعد راه نيست * عشقبازى ذرّه با مهر جهانآرا كند
تا به كى از بهر وصل ، امروز و فردا مىكند * بخت بد با ما چه كرد امروز ، تا فردا كند
با بت بىمهر « قدسى » عشق ورزيدن خطاست * با كه اين دنيا وفا كردهست ، تا با ما كند