خواب اجل
نمىگيرد كسى جز غم سراغ خانهء ما را * به زحمت جغد هم پيدا كند ويرانهء ما را
از آن شادم كه غم پيوسته مىآيد به بالينم * چه سازم گر كه غم هم گم كند كاشانهء ما را
چه غم گر جام ناكامان تهى ماند از مى عشرت * كه خون ديده و دل پر كند پيمانهء ما را
به شوخى مىكند آن شوخ با زلف سيه بازى * اگر خواهد به رقص آرد دل ديوانه ما را
ز سرتاپاى من مستى زند موج از نگاه او * نگه دارد خدا از چشم بد ميخانهء ما را
دل مشكلپسندم را اسير خويشتن كردى * به دست آوردى آخر گوهر يكدانهء ما را
نيفتد بر زبانها نام ما در زندگى « قدسى » * مگر خواب اجل شيرين كند افسانهء ما را
صداى آشنا
ز دامان چمن ، بوى بهارى برنمىخيزد * از اين گلشن نواى مرغ زارى برنمىخيزد
خوشا روزى كه من خاك بيابان عدم گردم * كز اين صحراى ناپيدا غبارى برنمىخيزد
چنان از سردمهريهاى او افسرده شد جانم * كه آتش گر شوم از من شرارى برنمىخيزد
كجا صبح سعادت بر سر ما پرتو افشاند * كه آهى از دل شبزندهدارى برنمىخيزد
خدا را از چه بنيان ستم ويران نمىگردد * مگر سيلى ز چشم اشكبارى برنمىخيزد