تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 2798

مساهمون:

ص٢٧٩٨

در جستجو

حاصل ز عمر بجز غم نديده‌ايم * جز غم هنوز مونس و همدم نديده‌ايم آن همدمى كه همره ما بوده از نخست * وز ما جدا نگشته هيچ بجز غم نديده‌ايم ز آغاز تا به آخر ديوان زندگى * جز چند خط درهم و برهم نديده‌ايم شب با گل است و روز شود محو آفتاب * خوش‌تر ز زندگانى شبنم نديده‌ايم آيينه‌وار پاك‌نظر شو كه در جهان * با گلرخان چو آينه ، محرم نديده‌ايم در جستجوى مردم وارسته‌ايم ليك * وارسته‌اى هنوز به عالم نديده‌ايم « قدسى » مدار غم كه مى شادى و نشاط * در بزم روزگار فراهم نديده‌ايم

آيينهء دل

اگرچه شعله ز دست زبان به جان دارم * چو شمع ، جلوه اگر دارم ، از زبان دارم به رازدارى من رشك مىبرد دل من * كه شكوه‌هاى خود از خامه هم نهان دارم مجوى گوهر ناب سخن كه مهر سكوت * در اين محيط ، صدف‌وار بر دهان دارم من آن شكسته پروبال طايرم كه مدام * به دام محنت صيّاد آشيان دارم به ساده‌لوحى من بين كه از بدآموزى * هنوز چشم گشايش به آسمان دارم كند ز شوق تو روحم چو بوى گل پرواز * مگر به دست نسيم سحر عنان دارم جهان‌نماست چو آيينهء دلم « قدسى » * به جام جم چه نيازى در اين جهان دارم

شباب من

به جرم آنكه بود طبع خاكسار مرا * چو باد نيست به دامن بجز غبار مرا من از وجود و عدم جز همين نمىدانم * كه در وجود و عدم نيست اختيار مرا رسيد روز وصال و نرفته از خاطر * هنوز لذّت شبهاى انتظار مرا تمام عمر خجل از سرشك خويشتنم * كه هيچ‌گاه نشد دور از كنار مرا ز خشكسال وفا سوخت حاصلم هرچند * چو ابر نيست بجز چشم اشكبار مرا اگرچه همچو صدف يك‌دهن گهر دارم * هميشه مىشكند دست روزگار مرا شباب من همه در شيب رفت و دايم بود * گل خزان‌زده در دامن بهار مرا گَرَم ز شعر دل‌انگيز بهره‌اى نبود * بود ز نسبت « قدسى » چه افتخار مرا