در جستجو
حاصل ز عمر بجز غم نديدهايم * جز غم هنوز مونس و همدم نديدهايم
آن همدمى كه همره ما بوده از نخست * وز ما جدا نگشته هيچ بجز غم نديدهايم
ز آغاز تا به آخر ديوان زندگى * جز چند خط درهم و برهم نديدهايم
شب با گل است و روز شود محو آفتاب * خوشتر ز زندگانى شبنم نديدهايم
آيينهوار پاكنظر شو كه در جهان * با گلرخان چو آينه ، محرم نديدهايم
در جستجوى مردم وارستهايم ليك * وارستهاى هنوز به عالم نديدهايم
« قدسى » مدار غم كه مى شادى و نشاط * در بزم روزگار فراهم نديدهايم
آيينهء دل
اگرچه شعله ز دست زبان به جان دارم * چو شمع ، جلوه اگر دارم ، از زبان دارم
به رازدارى من رشك مىبرد دل من * كه شكوههاى خود از خامه هم نهان دارم
مجوى گوهر ناب سخن كه مهر سكوت * در اين محيط ، صدفوار بر دهان دارم
من آن شكسته پروبال طايرم كه مدام * به دام محنت صيّاد آشيان دارم
به سادهلوحى من بين كه از بدآموزى * هنوز چشم گشايش به آسمان دارم
كند ز شوق تو روحم چو بوى گل پرواز * مگر به دست نسيم سحر عنان دارم
جهاننماست چو آيينهء دلم « قدسى » * به جام جم چه نيازى در اين جهان دارم
شباب من
به جرم آنكه بود طبع خاكسار مرا * چو باد نيست به دامن بجز غبار مرا
من از وجود و عدم جز همين نمىدانم * كه در وجود و عدم نيست اختيار مرا
رسيد روز وصال و نرفته از خاطر * هنوز لذّت شبهاى انتظار مرا
تمام عمر خجل از سرشك خويشتنم * كه هيچگاه نشد دور از كنار مرا
ز خشكسال وفا سوخت حاصلم هرچند * چو ابر نيست بجز چشم اشكبار مرا
اگرچه همچو صدف يكدهن گهر دارم * هميشه مىشكند دست روزگار مرا
شباب من همه در شيب رفت و دايم بود * گل خزانزده در دامن بهار مرا
گَرَم ز شعر دلانگيز بهرهاى نبود * بود ز نسبت « قدسى » چه افتخار مرا