بىعشق را تپش نبود هيچ ، چون دلش * بالوپرى چو مرغ مصوّر نمىزند
اى كاش چون نگاه تو باشم كه هيچگاه * جز باد و چشم مست تو ساغر نمىزند
نقشى پى رهايى آزادگان چرا * در اين محيط كلك هنرور نمىزند ؟
شد روز عالمى ز شب ديرپا سياه * در حيرتم كه صبح چرا سر نمىزند
وا شد در اميد به روى كسى كه او * غير از درِ خدا درِ ديگر نمىزند
« قدسى » نبرد حاصلى از عمر خويشتن * گام آنكه در طريقت حيدر نمىزند
صبح سعادت
چون نسيم آهسته بگذشت و نظر بر ما نداشت * گل خبر از اشتياق بلبل شيدا نداشت
روز وصل آمد ولى چون عمر ما كوتاه بود * شبنم از يك شب فزون در دامن گل جا نداشت
بىقرار از عشق او باشد دلم ، زيرا سپند * مىگرفت آرام اگر آتش به زير پا نداشت
دل به دلبر دادم اين آيينه را درهم شكست * سر به پاى يار افكندم سر سودا نداشت
خامهام عمرى بجز مشق سيهروزى نكرد * حرفى از شادى كتاب كهنهء دنيا نداشت
از خط پيشانى ما تيرهروزى روشن است * دفتر ايّام جز اين خطخطى ، خوانا نداشت
كس ز آه خستگان امروز مىشد بىقرار * گر دل ديوانهام انديشهء فردا نداشت
آنكه دستش خارى از پاى كسى بيرون نكرد * اعتبارى سوزنى در ديدهء دانا نداشت
دل پى صبح سعادت گشت « قدسى » روز و شب * چون خبر بيچاره از راز دل شبها نداشت