تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 2791

مساهمون:

ص٢٧٩١

آه ، آه !

چند بايد گفت شعر و تا به كى بايد شنيد * كه قد معشوق چون سرو است و رخسارش چو ماه ؟ يا لب خوشرنگ او ياقوت و لعل است و عقيق * يا دهان تنگ او با هيچ گردد اشتباه ؟ يا كه چشمش نرگس و گيسوى او چون سنبل است * يا غبار خطّ او مشگ است يا مهر گياه ؟ الغرض چون گفتنى از هرچه باشد گفته‌اند * قصّه و افسانه از هر رنگ ، از اسپيد و سياه به كه برخيزيم و راه كار را گيريم پيش * چند بايد گفت جز اين راه ما باشد گناه ديگران خرگاه بر مرّيخ و بر مه مىزنند * يوسف ما چند ماند از مذلّت قعر چاه ؟ ديگران از ماه و پروين عكس مىگيرند ، ليك * اين‌چنين هستيم ما برعكس در وصفى تباه ديگران چون برق سيّارند اندر كهكشان * ما ز غفلت باز پابنديم در زلف سياه « قدسيا » ! ناچار گويم شعر و خوانم اين شعار : * صد فسوس و صد دريغ از غفلت ما ، آه ! آه !

طوطى طبع

نگرفته روزگار ز من بال‌وپر هنوز * تير قضا نخورده مرا در جگر هنوز آن بلبلم كه طوطى طبعم طلب كند * از لعل گلرخان زمانه شكر هنوز با آنكه خسته كرده مرا جور روزگار * پايم ز سنگ راه برآرد شرر هنوز چون عهد خويش گرچه شكستى دل مرا * مىخواهمت ز جان خودم بيشتر هنوز خواهى كه باخبر شوى از حال روز من * روزم بود ز زلف تو تاريكتر هنوز گفتى كه شعر برفتد از رشتهء هنر * ديدى كه مىخرند ورا چون گهر هنوز