آه ، آه !
چند بايد گفت شعر و تا به كى بايد شنيد * كه قد معشوق چون سرو است و رخسارش چو ماه ؟
يا لب خوشرنگ او ياقوت و لعل است و عقيق * يا دهان تنگ او با هيچ گردد اشتباه ؟
يا كه چشمش نرگس و گيسوى او چون سنبل است * يا غبار خطّ او مشگ است يا مهر گياه ؟
الغرض چون گفتنى از هرچه باشد گفتهاند * قصّه و افسانه از هر رنگ ، از اسپيد و سياه
به كه برخيزيم و راه كار را گيريم پيش * چند بايد گفت جز اين راه ما باشد گناه
ديگران خرگاه بر مرّيخ و بر مه مىزنند * يوسف ما چند ماند از مذلّت قعر چاه ؟
ديگران از ماه و پروين عكس مىگيرند ، ليك * اينچنين هستيم ما برعكس در وصفى تباه
ديگران چون برق سيّارند اندر كهكشان * ما ز غفلت باز پابنديم در زلف سياه
« قدسيا » ! ناچار گويم شعر و خوانم اين شعار : * صد فسوس و صد دريغ از غفلت ما ، آه ! آه !
طوطى طبع
نگرفته روزگار ز من بالوپر هنوز * تير قضا نخورده مرا در جگر هنوز
آن بلبلم كه طوطى طبعم طلب كند * از لعل گلرخان زمانه شكر هنوز
با آنكه خسته كرده مرا جور روزگار * پايم ز سنگ راه برآرد شرر هنوز
چون عهد خويش گرچه شكستى دل مرا * مىخواهمت ز جان خودم بيشتر هنوز
خواهى كه باخبر شوى از حال روز من * روزم بود ز زلف تو تاريكتر هنوز
گفتى كه شعر برفتد از رشتهء هنر * ديدى كه مىخرند ورا چون گهر هنوز