تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 2793

مساهمون:

ص٢٧٩٣
در عشق و غزل گويى او اول بىثانيست * در ملك سخندانى ، شايستهء سلطانيست دعوى مطلب از وى ، كاو پاك ز هر دعويست * پيش همه‌كس گويد : استاد غزل سعديست او منكر تزوير است ، او دشمن سالوسيست * او با نظرى حق‌بين ، مأمور به جاسوسيست اشعار روان او ، در هر دهنى جاريست * گر واعظ و گر مفتى ، ور مطرب ميدانيست دنيا بر او چبود ؟ بازيچه‌گه فانيست * حاصل چه غم و محنت با حسرت و جيرانيست دارد گله از زلفى كاسباب پريشانيست * فهم سخن مشكل اى دل نه به آسانيست زلف و رخ و خال و خط ، جام جم و مى رمزيست * بنهفته به هر بيتى از هر غزلش كنزيست گوينده اگر حافظ يا شيخ اجل سعديست * شعر من و تو « قدسى » خود مايهء دلسرديست

مرغ جان

بىگل روى تو لطفى نبود بستان را * بىرخ يوسف مصرى چه صفا كنعان را ؟ برگ گل كى برد از چهرهء جان گرد ملال ؟ * آن رخ توست كه چون آينه سازد جان را دل مبنديد به باغى كه خزان در پى اوست * نيست جز اين سخنى بلبل خوش‌الحان را طمع رحم چه دارى ز فلك ؟ كان بىمهر * ميزبانيست كه لب‌تشنه كُشد مهمان را مرغ جان در قفس تن ز چه گرديد اسير ؟ * نسبتى با مه كنعان نبود زندان را ذرّه كى مدرك خورشيد جهانتاب شود * قطره چون در دل خود جاى دهد عمّان را ؟ اى حكيم اين همه گفتى و نگفتى سخنى * كه ز طوفان طبيعت برهاند جان را حكمت آن است اگر باخبرى هان بنما * كز پس پردهء جان جلوه دهد جانان را اين فسانه‌ست كه دانش غم دل بزدايد * بارها « قدسى » ما رشگ برد نادان را