در عشق و غزل گويى او اول بىثانيست * در ملك سخندانى ، شايستهء سلطانيست
دعوى مطلب از وى ، كاو پاك ز هر دعويست * پيش همهكس گويد : استاد غزل سعديست
او منكر تزوير است ، او دشمن سالوسيست * او با نظرى حقبين ، مأمور به جاسوسيست
اشعار روان او ، در هر دهنى جاريست * گر واعظ و گر مفتى ، ور مطرب ميدانيست
دنيا بر او چبود ؟ بازيچهگه فانيست * حاصل چه غم و محنت با حسرت و جيرانيست
دارد گله از زلفى كاسباب پريشانيست * فهم سخن مشكل اى دل نه به آسانيست
زلف و رخ و خال و خط ، جام جم و مى رمزيست * بنهفته به هر بيتى از هر غزلش كنزيست
گوينده اگر حافظ يا شيخ اجل سعديست * شعر من و تو « قدسى » خود مايهء دلسرديست
مرغ جان
بىگل روى تو لطفى نبود بستان را * بىرخ يوسف مصرى چه صفا كنعان را ؟
برگ گل كى برد از چهرهء جان گرد ملال ؟ * آن رخ توست كه چون آينه سازد جان را
دل مبنديد به باغى كه خزان در پى اوست * نيست جز اين سخنى بلبل خوشالحان را
طمع رحم چه دارى ز فلك ؟ كان بىمهر * ميزبانيست كه لبتشنه كُشد مهمان را
مرغ جان در قفس تن ز چه گرديد اسير ؟ * نسبتى با مه كنعان نبود زندان را
ذرّه كى مدرك خورشيد جهانتاب شود * قطره چون در دل خود جاى دهد عمّان را ؟
اى حكيم اين همه گفتى و نگفتى سخنى * كه ز طوفان طبيعت برهاند جان را
حكمت آن است اگر باخبرى هان بنما * كز پس پردهء جان جلوه دهد جانان را
اين فسانهست كه دانش غم دل بزدايد * بارها « قدسى » ما رشگ برد نادان را