تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 2790

مساهمون:

ص٢٧٩٠
نباشد باخبر از جذبهء عشق * هرآن‌كو زير بار اختيار است سعادت يار آن خوشبخت مىدان * كه او را وصل يار گل‌عذار است به چشم حس نيارى ديد جان را * كه تن مانع چو ابرو چون غبار است قتيل غمزهء آن چشم خونريز * فزون از حد و بيرون از شمار است دلى بىداغ در عالم نيابى * گمانت لاله تنها داغدار است مبين جز عشق در اين باغ ، هرچند * گل و بلبل به شاخ اندر هزار است چرا در كنج خودبينى مقيمى ؟ * اگر در كوى جانانت گذار است گل باغ جهان در گلشن جان * به چشم دل نگر كمتر ز خار است به تاراج خزان رفته‌ست گلشن * به چشم حيرت « قدسى » بهار است

آهوى ختن

چنان ز درد فراق رخ تو در محنم * كه فارغ از همه و بىخبر از خويشتنم به سيل اشك روانم نمىشود خاموش * چه آتشىست ندانم فتاده در بدنم فراق كاسته چندان تن مرا ، كه ز ضعف * به دوش ، بار گرانى شده‌ست پيرهنم اميدوارى هركس به چيزى و به كسيست * كسى كه از همه قطع اميد كرده ، منم عجب كه با همه ناسازگارى ايّام * نهفته گوهر اسرار عشق در سخنم ز بوى طرّهء مشگين گلرخان « قدسى » * شده‌ست خون دلم ، امّا چو آهوى ختنم

پدر عشق

پدر عشق بسوزد كه جهان برهم زد * آتش غم به دل محرم و نامحرم زد گرچه خود باعث ايجاد جهان آمد عشق * اى عجب باز همان عشق جهان برهم زد اين چه رنگيست ندانيم كه صبّاغ ازل * زچه‌رو جامهء آدم به خُم ماتم زد از همان دم كه روان در تن آدم رهيافت * دائم از درد و غم و هجر و شكايت دم زد اين همان عشق بود كان به مددكارى حسن * داغها بر دل خونين بنىآدم زد اى بسا دل كه به يك جلوهء معشوق بسوخت * باز صد شكر ، كه نقش دل ما بر غم زد « قدسيا » شاد كسى زيست در اين غمكده ، كو * پشت‌پا بر دوجهان چون پسر ادهَم زد