نباشد باخبر از جذبهء عشق * هرآنكو زير بار اختيار است
سعادت يار آن خوشبخت مىدان * كه او را وصل يار گلعذار است
به چشم حس نيارى ديد جان را * كه تن مانع چو ابرو چون غبار است
قتيل غمزهء آن چشم خونريز * فزون از حد و بيرون از شمار است
دلى بىداغ در عالم نيابى * گمانت لاله تنها داغدار است
مبين جز عشق در اين باغ ، هرچند * گل و بلبل به شاخ اندر هزار است
چرا در كنج خودبينى مقيمى ؟ * اگر در كوى جانانت گذار است
گل باغ جهان در گلشن جان * به چشم دل نگر كمتر ز خار است
به تاراج خزان رفتهست گلشن * به چشم حيرت « قدسى » بهار است
آهوى ختن
چنان ز درد فراق رخ تو در محنم * كه فارغ از همه و بىخبر از خويشتنم
به سيل اشك روانم نمىشود خاموش * چه آتشىست ندانم فتاده در بدنم
فراق كاسته چندان تن مرا ، كه ز ضعف * به دوش ، بار گرانى شدهست پيرهنم
اميدوارى هركس به چيزى و به كسيست * كسى كه از همه قطع اميد كرده ، منم
عجب كه با همه ناسازگارى ايّام * نهفته گوهر اسرار عشق در سخنم
ز بوى طرّهء مشگين گلرخان « قدسى » * شدهست خون دلم ، امّا چو آهوى ختنم
پدر عشق
پدر عشق بسوزد كه جهان برهم زد * آتش غم به دل محرم و نامحرم زد
گرچه خود باعث ايجاد جهان آمد عشق * اى عجب باز همان عشق جهان برهم زد
اين چه رنگيست ندانيم كه صبّاغ ازل * زچهرو جامهء آدم به خُم ماتم زد
از همان دم كه روان در تن آدم رهيافت * دائم از درد و غم و هجر و شكايت دم زد
اين همان عشق بود كان به مددكارى حسن * داغها بر دل خونين بنىآدم زد
اى بسا دل كه به يك جلوهء معشوق بسوخت * باز صد شكر ، كه نقش دل ما بر غم زد
« قدسيا » شاد كسى زيست در اين غمكده ، كو * پشتپا بر دوجهان چون پسر ادهَم زد