تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 2787

مساهمون:

ص٢٧٨٧

شكسته

با ما جفا مكن كه دل ما شكسته است * عمريست در فراق تو در غم نشسته است اين خون دل كه مىرود از ديدگان ما * راه هزار قافله در گل ببسته است در شهر كس نمانده مگر در هواى تو * دست از حيات و زندگى خويش شسته است آخر تفقّدى كن و دردى ز دل ببر * دل مىرود ز دست ز بس زار و خسته است هر دل كه شد اسير كمند بلند تو * زنجيرهاى عقل سراسر گسسته است « قدرت » به هجر روى تو تنها ز بس نشست * پيمانهء صبورىاش از غم شكسته است

توفان اشك

تا زلف عنبرين رخ خوبت قرين گرفت * از حسن اتّفاق ز من عقل و دين گرفت بعد از هزار سال كه آمد به خواب من * در خواب هم به روى جبين آستين گرفت ازبس گريستم ز غم هجر ، روز و شب * توفان اشك من همه روى زمين گرفت گفتى به دست يار چرا داده‌اى دلت * من خود نداده‌ام صنم نازنين گرفت بر خاك كشتگان غمت اسب كين متاز * بنگر كه خون بىگنهان روى زين گرفت بگرفت را ميكده « قدرت » ز روى صدق * ز آن جايگه رهى به بهشت برين گرفت

زندان غم

ز دل برخاست صبرم مهر آن مه تا نشست آنجا * بلى هرجا كه شه بنشست خيزد هركه هست آنجا مكش پيكان خدا را از تنم تا در سپارم جان * كه اين تير از كمان دلبرم تا پر نشست آنجا كجا دست از جنون بردارم اى غافل مده پندم * شدم پابست عشق و رشتهء عقلم گسست آنجا دل و دين برد آن جان جهان ديشب به هشيارى * ندانم چون كند آيد اگر يك روز مست آنجا به خلوت دوش پيمان بست و گفتا نشكنم ديگر * درست ار گويمت پيمانه و پيمان شكست آنجا